308805_orig.jpg

افتاد

      آن سان که برگ

                         آن اتفاق زرد می افتد

افتاد

      آن سان که مرگ

                        آن اتفاق سرد می افتد

اما او

        سبز بود و گرم

                        که افتاد..

                               قیصر امین پور

ساعت درست ۷ بامداد است. صدای پیام کوتاه حالت را می گیرد. پیامکی از صابر موسوی حاوی تلخ ترین هاست: «قیصر رفت به دادمان برسید/بیمارستان دی». زمین و زمان دور سرت می چرخد. به خود که می آیم، مادرم با صدایی بغض آلود دلیل گریه ام را می پرسد. همین دیشب بود دستور زبان عشق را می خواندم. همیشن دیشب بود که ساعت ۱ برای آخرین بار همراه خود قیصر، دستور زبان عشق را نفس می کشیدیم...

صبحانه ی اشک می خورم و با چشم های ورم کرده از خودم می زنم بیرون...

سوار سرویس دانشگاه که می شوم، صدای بغض کرده ی عبدالجبار کاکایی از رادیو به گوش می رسد که خبر را تصدیق می کند.

ناخودآگاه خاطرات نمایشگاه کتاب امسال پیش چشمت رژه می روند.

غرفه ی شعر جوان پاتوق قیصر بود. تازه گزیده ای از شعرهایش منتشر کرده بود و حالا ایستاده بود تا شوق را در چشم های مخاطبانش نظاره کند. مردم که متوجه ی حضور قیصر می شدند مشتاقانه به سمتش می آمدند و به بهانه ی خرید کتاب عکسی و امضایی به یادگاری می گرفتند. آن روز پاتوق ما انتشارات شانی بود که شاید دو غرفه با انتشارات دفتر شعر جوان فاصله داشت... قیصر بیش از همیشه تکیده بود آن روز، اگر چه که لبخندش نمی گذاشت بفهمی از چه رنج می کشد...

ساعت درست ۹ بامداد است. پیام ها هم چنان برای تو می رسند. از شیراز و ساری و تهران و قم و رشت و... و همه با الحان مختلف حاوی یک خبرند.

و تو با اندو و حسرت برای تمام شان می نویسی که :

آخر دلم با سربلندی می گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاک گورم ...

                                   قیصر امین پور

یادش گرامی و روحش شاد

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواى سرودن نمى‏كند
تنها بهانه دل ما در گلو شكست!
سربسته ماند بغض گره‏خورده در دلم
آن گريه‏هاى عقده‏گشا در گلو شكست
اى داد، كس به داغ دل باغ دل نداد
اى واى، هاى‏هاى عزا در گلو شكست
آن روزهاى خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطره‏ها در گلو شكست
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا» ز ياد رفت و «چرا» در گلو شكست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

الفبای درد


الفباى درد از لبم مى‏تراود
نه شبنم، كه خون از شبم مى‏تراود
سه حرف است مضمون سى پاره دل
الف، لام، ميم از لبم مى‏تراود
چنان گرم هذيان عشقم كه آتش
به جاى عرق از تبم مى‏تراود
ز دل بر لبم تا دعايى برآيد
اجابت ز هر ياربم مى‏تراود
ز دين ريا بى‏نيازم، بنازم
به كفرى كه از مذهبم مى‏تراود

                                     قیصر امین پور

/ 79 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سطرگريه

سلام علیرضای عزیز! یاد آن مرد گرامی! راستی آدرس ناشر کتاب جدید رو لطف میکنی؟ یاعلی

عبدالحميد رحمانيان

سلام برادر دقايق خوبی در ميانه ی حرم داشتيم که تکرارش ارزوست . سری به اين طرفها بيا برادر . بدرود . اخرتی عزيز را سلام برسان که ديدار مجازی اش ميسور نيست !

محمد مهدی يارجانلی

سلام علی جان خوبی پسر ؟؟ چقدر چهره ات شبیه آدم بزرگ ها شد یکدفعه؟! هنوز اون دل صمیمی و قشنگ بچگی رو حفظش کردی یا؟؟؟ متعجب شدم از اینکه شنیدم با رهبر دیدار داشتی ...برای چه اش را خود نیز گریانم! یاد آن شب - دلیجان بعد از شب شعر نراق افتادم شب بیاد موندنی بود برام.یادت بخیر. بگذریم جویای احوالت از امیر مرزبان و.... بودم دوست دار پنهانت (محمد مهدی يارجانلی)

مينا

سلام عليرضای عزيز . خوبی ؟ چه خبر ؟ ناگهان چقدر زود دیر میشود ... حتی زودتر از آنکه فکرش را بکنی مجالی بود سری هم به من بزن پرنده ماهی.

محمد مهدی يارجانلی

جهت رفع سوئ تفاهم دوستان خرده گير تعجبم دلی بدی نداشت

سمانه مصدق

سلام عليرضای عزيز . خوبی ؟ چه خبر ؟ ناگهان چقدر زود دیر میشود ... حتی زودتر از آنکه فکرش را بکنی مجالی بود سری هم به من بزن پرنده ماهی.

مينا

ببخشيد من دوست سمانه مصدق هستم و به جای او مينويسم . متاسفانه آدرس خودم روی url ماند . با عرض پوزش . لطفا قبلی را پاک کنيد .

مهدی ميرآقايی

سلام عليرضا جان با آن اتفاق که نيفتاد به روزم منتظر نظرت هستم شاد باشی

محمد شعبانی

سلام دوست عزیز اگر چه دیر ولی بروزم این را تمام مردم برلین نوشته اند...