اندوهِ پشت پنجره ، گلدانِ در گلو ... حتا اتاق با نی و سنتور گریه کرد

مردی که ابر بود ـ پریشان و نا به جا ـ ، آن شب به چار گوشه ی ماهور گریه کرد

 

در گیر و دار حصبه و سفلیس و جنگ سرد بابابزرگ عاشق خاتون شهر شد

با یاد « چشمی از گل نرگس خمار تر » در کوچه باغ های نشابور گریه کرد

 

کم کم به گریه فارغ از این ماجرا نشد ، کنج اتاق با دف و نی هم صدا نشد

در روشنای میکده ـ بی ترس محتسب ـ مشروب خورد و حبه ی انگور گریه کرد

کم کم شراب نیز از این قصه پا کشید ، کارش به « شیره خانه ی آمیرزا » کشید

این داغ را که با منقل در میان گذاشت ، تریاک سوخت تا ته و وافور گریه کرد

 

از پیرمرد ها که بپرسی هنوز هم او را به دل سپردگی اش یاد می کنند

او را که بی قرار سواری به شکل مرگ ، یک عمر پشت پنجره کافور گریه کرد

 

***

حالا زمان گذشته و من بیست ساله ام ... در ابتدای راهم و ابری مچاله ام

بابابزرگ ! یک نفر از خاندان تو ، امروز با ترانه ی منصور 

                                                                       گریه
                                                                                کرد ...

 

 

تلفن زنگ می زند . گوشی را بر می دارم . رضا رحیمی است از سبزوار . گرم در آغوش اش می فشارم از پس پشت ۱۱۵ کیلومتر فاصله . فاصله ؟ نه ... مگر نه این که چیزی بین ما حایل نیست ... ببخشید ! دوباره تعریف می کنم :

تلفن زنگ می زند . گوشی را بر می دارم . رضا رحیمی است از سبزوار . گرم در آغوش اش می فشارم .  می نشینیم و گرم صحبت می شویم از هر دری ... از فلان شاعر که دستار افکنده و از فلان مجموعه ی منتشر شده و از ... همه ی آن چژیز هایی که وقتی دو شاعر به هم می رسند به هم می گویند ... گفتم دو تا شاعر ؟  ببخشید . باز هم اشتباه شد . من که شاعر نیستم ... دوباره تعریف می کنم :

...........................................................................................................

با رضا رحیمی می رویم رشت . شهر باران های ناخود آگاه و ماهی های بی خبر از همه جا . می رویم رشت چون قرار است قرار از کف ما در برود . وقتی می رسیم انگار رسیده ایم به ابتدای جاده از بس که خسته نیستیم . آری خسته نیستیم و شادمان تر شدیم زمانی که با چهره های بشاش و مهمان نواز عزیزان در رشت مواجه شدیم .

شب با بچه های انجمن شعر رشت به سرپرستی جناب حاکم زاده می رویم آبشار ... گفتم جناب حاکم زاده و باز یاد لهجه ی سبز و مهربانی های همیشه اش افتادم ... و من دوست اش می دارم از همین جا. شب با دوستان می رویم چای می کشیم و دود قلیان می خوریم ... مزه ی این دور هم نشستن های شاعرانه را فقط تو می فهمی که یک بار حتا در این جمع قرار گرفته ای و می دانم همه ی شما می دانید  . فردا قرار است همایش برگزار شود و من و محمد جواد آسمان و رضا رحیمی کلوچه می خوریم . جواد کلوچه اش را به من می دهد تا ثابت کند چقدر مهربان است ! ( هنوزش نخورده ام  )

مراسم در مجتمع خاتم الانبیا برگزار می شود  . این جا می توانی بسیاری از دوستان نادر ات را ببینی . مثل سید مهدی نقبایی ، آرش ( فرزام صفت / علیزاده / واقع طلب ) ، ‌جلیل واقع طلب ، جواد منفرد ، نیما فرقه  رضا نیکوکار و ...

 

مراسم تمام می شود . به همین راحتی . اما مهر دوستان لا یزال است و تو مردد می شوی دعوت که را اجابت کنی ... خلاصه این می شود که پس از شام ، می روی منزل خانم یحیی زاده و تا ساعت ۲ شب به صدای عزیزان ات گوش می سپاری و به طنین سیم های گیتاری که هر از گاهی تو را از خود می برد ...  شعر بالا را برای اولین بار در این جمع می خوانی چرا که ایمان آورده ای  به صمیمیت شان .

نیمه شب است و جاده ها بارانی اما بر خلاف دل ات تصمیم می گیری و می زنی به جاده ...

رشت را در خاطره ات ثبت می کنی با تمام باران هایش ، با تمام ماه ها یش و با تمام  ماهی هایش .

آه ! دل ام گرفت . من که دارم از خودم و از خانه بیرون می زنم . شما هم اگر خواستید ادامه ی این سفر را که هرگز به پایان نمی رسد ادامه بدهید

از این جا : ...................

و این جا : ...................

و این جا :  ...............

................................

 

/ 60 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابن محمود

سلام مؤمن. مي‫دانم كه شما به حواشي ادبيات آنقدر علاقه وافر داريد كه وبلاگ ما را از دست نخواهيد داد. اين اتفاق ممكن است هر سال يك بار در وبلاگستان رخ دهد و كسي مثل ما پيدا شود و مناسبات هشلهفت را نقد كند و پاچه خلق الله را بگيرد كه مواظب گفتار و رفتار خودشان باشند. شما هم معلوم نيست كه هدف تيرهاي ملامت ما نباشيد. ما با همه شوخي داريم، اما با كسي تعارف نداريم. عليرضا! تو هم؟ بابا تو از پشت تلفن هم خطرناکی! ما که ديگه بهت زنگ نميزنيم.

erfanmetal

قدری ميگذرد زندگی تا ما هم ببينيم که زنده ايم

عليرضا بديع

به ابن محمود :سلام گل سر . شما زنگ بزن کارت دارم. یه مساله ای هست که باید باهات در میون بذارم !

معصومه

سلام خيلی خيلی عالی بود موفق باشی بای عزيزم

ن.طوفان

دیشب صدا به خلوت آیینه پاگذاشت.نفرین سنگ بر دل آیینه جا گذاشت /دیشب سرو د خاطره ها با صدای او رنگی عجیب بر رخ این سایه ها گذاشت/دیشب ستاره ها به زمین آمدند چون .عهدی ستاره وار زمین با خدا گذاشت/باور کنید باور من هم نمیشود.او تهمت غریبه بر این آشنا گذاشت/دیشب نگاه ها به دلم چنگ میزدند.امشب غمی نگاه تو> بر قلب ما گذاشت/آری شکست چینی دل آن ستاره دید .چون نام مرگ آینه را او صدا گذاشت تقدیم به پرطراوت ترین زلال سپید

پوريا

داره خوشم مياد از کاراتون .

مانانظری

تقصيردلم چيست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه به یک پیک تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو زیباست