وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر می زنه

غم می آد یواش یواش خونه ی دل در می زنه  ...

                                             ( فریدون فروغی )

 

سررسید ها می روند ... می آیند ... به سر می رسند و چیزی که می ماند نوشته های یاوه ی دستی ست که دنبال روز های رفته می دود ... بیهوده ...

حکایت سررسید من هم حکایتی جدا از دیگران نیست . شاید اندک تفاوت اش در نوشتن یا نا نوشتن همان دست یاوه ست . نوشته هایی که هیچ گاه چشمی نخواهد باز خواند و نانوشتن هایی که مدام چشم هایی در پی شان یله از این سو به دیگر سوی می دود.

به روز های رفته ام همان قدر امیدوارم که به نا آمده هایم ناامید !

اما خوشحالم ....  که از برگ برگ سررسیدم میوه هایی روییده در هییت غزل .... غزل هایی از دوستانی شاعر  یا شاعرانی دوست که سعادت آشنایی شان را در جشنواره های مختلف داشته ام . نخستین کنگره ی شعر کویر هم بهانه ای شد تا دوستانی بیابم بهتر از آب روان .

این سطر ها را بهانه ای قرار می دهم تا تشکری خالصانه داشته باشم از تمام عزیزانی که چند روزی را میهمان شان بودیم . به ویژه جناب احمدرضا قدیریان و محسن استوار عزیز که اثبات کردند در کویر هم می توان گل کاشت .

 

و اما شعر هایی را که در زیر استشمام خواهیم کرد ، سوغات من از این جشنواره ها و کنگره هاست که پیش از این هم قول اش را داده بودم :

 

من عاشق تمام شمایم پرنده ها !

محض شما شکفته صدایم پرنده ها !

دارد نسیم صبح نشابور می وزد

من مانده ام ولی سر جایم پرنده ها !

با قسمت قشنگ شما هم مسیر نیست

آن چه نوشته اند به پایم پرنده ها !

تا لانه های گرم تر از بوسه ی شما

قسمت نمی شود که بیایم پرنده ها !

آوازتان ملاحت عشقی جوان پسند

من نوحه خوان هرچه عزایم پرنده ها !

من از همیشه عاشق آوازتان شدم

من تا هنوز مست شمایم پرنده ها !

 

                     آرش شفاعی ـ ابرکوه ( یزد ) 

                     نخستین جشنواره ی شعر کویر

 

در این هوای بهاری بد نیست با هم غزلی بخوانیم از ایلشن جلاسی

 

گاوان مست ماغ برآوردند  توفان گرفت بر شب و بر روزم

دارد حروف نام تو می روید از کشتزار سینه ی تف سوزم

یک سو فقط جوانه ی گندم هاست ، یک سو فقط زبانه ای از آتش

تو در کدام مزرعه می رویی ؟ من در کدام مزرعه می سوزم ؟

تو در رگان باور من هستی  در لابلای رشته ی افکارم

تو می خزی میان حواس من ، در خاطرات مبهم مرموزم

اینک منم درست کنار تو ، با چشم های ساکت مظلوم ام

لب باز می کنی به کلامی تلخ ، من چشم به لبان تو می دوزم

می خندی آه ! جنگل بی پایان !  زیباتر از تمامی دریا ها

ایمان ام از لبان تو می ریزد من از لب تو عشق می آموزم

***

دنیا خمیره ای ست از آدم ها ، دنیای من دو نقطه ی معکوس است

تو مملو از همیشه ی فردایی ،  من مملو از دوباره ی دیروزم

کوتاه بود کوچه ی خوشبختی ، مثل عبور شانه به موهایت

کوتاه مثل عمر مه آلود سیگار کوچکی که می افروزم

***

مادر من ام ! همان پسر کم رو! تنها مگر تو همدم من باشی

من زخم گرگرفته ی تاریخ ام ، من زیر آب ها هم ... می سوزم ... !

 

                                    ایلشن جلاسی

                                شب های شهریور  ـ تهران

 

 

و اما اردیبهشت آمد و یک سال گذشت .... به همین راحتی !

یک سال است که منزوی از میان ما رفته. چه خوب است که دوستان و دست اندرکاران از همین حالا به فکر مراسمی در خور نفس قدسی حضرت عشق باشند  و ما شهرستانی ها را هم در جریان مراتب امر قرار دهند . دیدار ایشان که نصیب ما نشد  باشد که دین مان را در سالگرد در گذشت اش به جای آریم ...

 

و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم

که راز زندگی و مرگ آدمی این بود

 

تا بهانه ای دیگر...

/ 50 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سودابه مهیجی

من به روزم اما‌ / نرم و اهسته بياييد مبادا که ترک بردارد / قلعه ی نازک تنهايی من ....

خانوم

سلام ...بعد از اينهمه مدت که هر روز ميام اينجا و به وبلاگ شما سر ميزنم و هميشه به اميد اينکه آپديت کنی روز شماری ميکنم و هی هر چی شوق تو دلمه توی کامنتام برات مينويسم دوست دارم با هم بيشتر دوست بشيم....آقای بديع من خيلی دلم ميخواد شما رو از نزديک ببينم البته نميدونم اهل کجايی؟ اما اهل هر جا که باشی به نظرم ميشه توی نمايشگاه کتاب پيدات کرد اگه تو این روزای گذشته به نمايشگاه نرفته باشی.......راستی ميای نمايشگاه؟ اونجا ميشه ديد شما رو؟ من منتظر جواب ميمونم....

علی همون عاشق همیشه

سلام کجايی نازنين؟ نيستی؟ برامون نوشته های قشنگتو بنويس. با اينکه هيچوقت نوشته های قبلی طعم تکراری بودن نمی دهند

صدای پای دل

سلام ... خوبی دوست من ؟ شرمنده این مدت سخت گرفتار کار بودم ... یه خورده دست بالم باز شده بیشتر می تونم خدمت عزیزان برسم .... می شود گفت بروزم و چیزی برای خواندن هست ... یاد منزوی به خیر ... مردگان پارسال عاشق ترین زندگان بودند ... نوشته ات هم زیبا بود ....

عبدالحسين انصاري

سلام خوندم ولذت بردم راستی منم به روزم اگه قابل دونستی يه سر هم به ما بزن/ياعلی

مليحه

سلام ... نميدونم الان ساعت چنده ولی از ۴صبح دارم تو وبلاگت ميچرخم !الان بايد مطمئا (؟) ...... از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است!راستی خوبی ..............................................................

gharibe

در حياتت اگر که ماه شوی / پرتوی مجلسی نخواهی شد/ زندگان را بها و قدری نيست / تا نميری کسی نخواهی شد...

نويسنده: پسرك عاشق ( برادر علي رضا عاشق )

به نام بهار اندام و به ياد علي رضا عاشق - امروز زماني كه شنيدم حبسيه ها بالاخره آزاد شده اند گويي شوقي خاص در دلم نجواي پريدنم را به سوي كرانه هاي تنهايي ات مي داد ، اما نمي روم و خواهم ماند همچنان ؛ و انتظار خودت و دلتنگي هايت و حبسيه هايت را مي كشم . به اميد آنكه هيچ گاه چون ديشب دلتنگي هايت را كه در خيابان پشت پايت مي ريخت را نبينم . در ضمن از مجلس (28 ارديبهشت ) يادت نرود . دوست داشتني / هميشه / دوستت دارم )