"در کلبه ای به نام اتاق عمل"

توی اتاق عمل دکتر بی هوشی خواست به چیزهای خوب فکر کنم. خوب سوال ندارد که! من به تو فکر کردم. خواستم داد بزنم که آقای تیغ! نیازی به این ماده های بی هوشی زای به درد نخور وارداتی نیست. من همین که به او فکر کنم از هوش می روم. اما انگار کمی دیر به این فکرافتاده بودم... هنوز داشتم با پرستار ها بلند بلند می خندیدم که سرم سبک شد و رفتم گوشه ای از سقف نشستم تا کارم تمام شود. راستش به عادت کودکی دستم را زده بودم زیر چانه ام و مدام ته مدادم را می جویدم. شاید می خواستم غزلی بنویسم اما بی فایده بود انگار. حوصله ام داشت سر می رفت که کار تمام شد. در ریکاوری به خودم آمدم و سخت گریستم.. شنیده بودم هر که در ریکاوری آن چه را که در عالم واقع نمی تواند گریه می کند... شنیده بودم و حالا می دیدم. کاش می شد تصویر لحظه ی به هوش آمدنم را کنجی از این صفحه ی مجازی می گذاشتم تا شما هم بدانید شاعر عملی! تان چه حرف هایی برای گفتن دارد و توان گفتنش نیست...

غزل زیر را در حال و هوایی بین هوش و مدهوشی و هذیان فریاد زده ام...

 

 

 

"در کلبه ای به نام اتاق عمل"

و عشق آمد و با شوق انتخابم کرد

مرا که شهر کر و کور ها جوابم کرد

سمند نقره نل اش را شبانه زین کردیم

گرفت دست مرا، پای در رکابم کرد

و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد

و عشق بود که وابسته ی نقابم کرد

مرا به جنگلی از وهم و نور و رؤیا برد

میان کلبه کمی ورد خواند و خوابم کرد

و عشق هیات دوشیزه ای اصیل گرفت

سپس به لهجه ی فیروزه ای خطابم کرد

کنار شهوت شومینه سفره ای گسترد

نشست پیشم و شرمنده ی شرابم کرد

دو تکه یخ ته هر استکان می انداخت

و عشق بر لبم آتش نهاد و آبم کرد

گرفت دست مرا در سماع بی خویشی

و چند سال گرفتار پیچ و تابم کرد

و عشق دختری از جنس شور بود و شراب

خمار بودم و با بوسه ای خرابم کرد

***

و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو!

در این کویر نمان چشمه ای مسافر شو!

و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند

گرفت زندگی ام را و گفت: شاعر شو!

 

و عشق خواست که این گونه در به در باشم!

که ابر باشم و یک عمر در سفر باشم!

علیرضا بدیع

 

سلام. راستی دوستان هنوز زنده ام!

/ 38 نظر / 162 بازدید
نمایش نظرات قبلی
----

سلام . و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو! در این کویر نمان چشمه ای مسافر شو! و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند گرفت زندگی ام را و گفت: شاعر شو و این بیت شعر بالای صفحه خیلی قشنگه. ممنون

دالتون

احسنت! بسیار زیبا بود..تبریک می م به این ذوق و قریحهد

محمدرضا بزرگ زاده

آرزوی درخت پیری اینست که با برگ های خشکیده اشد صورت تورا نوازش کند اما نمیتواند زیرا هربار برگ های خشکیده اش را به صورت تو میکشد آنها تکه تکه می شوند

محمد جواد

وای چه طبع شعری.واقعا تحت تاثیر این شعر و شرح نوشته ی اون قرار گرفتم.افتخار بدهید و در وبلاگ من هم نظر بدهید.

دلناز پاییز

شعر نیست .... ......شراب است.....شراب

سارای

وقتی می خوام شعر بخونم اول بدعع

سارای

وقتی گنبد کاووس اومدید نشد شما رو ببینم .حسرت خوردم همیشه موفق باشید

حسین

از شعر پری ها خر کیف شدم بسکه این روزها همه از تلخی مثل زهر مارند

الهام مقدس

خیلی خوشگله علیرضا