غزل تازه رفیق دزد

 

آغوش تو چقدر می آید به قامتم

در آن به قدر پیرهن خویش راحتم

می پوشمت که سخت برازنده ی منی

امشب به شب نشینی خورشید دعوتم

با خود تو را به اوج _ به معراج_ می برم

امشب اگر به خاک بریزد خجالتم

ده رند خبره اند سرانگشت های تو

یورش می آورند شبانه به غارتم

این ده شریک قافله، این ده رفیق دزد

تا آمدم به خویش، ندادند مهلتم

بازار شام کن شب مان را به موی خود

بگذار تا شلوغ شود با تو خلوتم

بر شانه ام گدازه ای از بوسه ها گذار

قافم ولی تمام شده استقامتم

بگذار تا دخیل ببندم به دامنت

حالا که در حریم تو گرم زیارتم

من سیرتم همان که تو می خواستی شده

لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!

جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم

این است از تمامی دنیا غنیمتم

با من بمان که نوبت پیروزی من است

چیزی نمانده است به پایان فرصتم

 

علیرضا بدیع

/ 41 نظر / 204 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نورا

سلام گروه چارتار اومده بودن توی برنامه تازه به تازه نو به نو شما عکسی ازش ندارید بذارید

لیلا

چه عشقی

مینا

وووااای چه قدر محشره این شعرررررررر

مینا

وووااای چه قدر محشره این شعرررررررر

بیتا

سلام واقعا محشر بود این شعر تک تک بیت هاش، زیبا بود تبریک می گم یاعلی

ستاره

سلام آقاي بديع من همين امشب از يه انجمن با شما آشنا شدم خيلي زيبا هستن شعراتون مخصوصا اين يكي كه محشره... موفق باشيد

احمدوند

امیدوارم موفق باشید شما وااااقعا استادید