شارل بودلر در آوریل 1821 در پاریس زاده شد. او تحت تاثیر پدر به سمت هنر گرایش پیدا کرد، زیرا بهترین دوستان پدرش هنرمند بودند. شارل بیشتر روزها با پدرش به دیدن موزه‌ها و نگارخانه‌ها می‌رفت. در ۶ سالگی پدرش را از دست داد. یک‌سال بعد از مرگ پدر، مادرش با سروانی به نام ژاک اوپیک ازدواج کرد. شارل همواره از این پیوند ناخشنود بود. در ۱۱ سالگی مجبور شد همراه خانواده به لیونمهاجرت کند. در مدرسه شبانه‌روزی با همکلاسی‌هایش سازگار نبود و دچار کشمکش‌های زیادی با آن‌ها می‌شد. تا اینکه در آوریل 1839 سالی که می‌بایست دانش‌آموخته شود، از مدرسه اخراج شد. در ۲۱ سالگی میراث پدر را به ارمغان برد، اما او با بی‌پروایی این میراث را به نابودی کشاند. شارل در ۲۱ سالگی ازدواج کرد. او علاوه بر شعر به کار نقد روی آورد. شارل بودلر از مطرح‌ترین ادیبان مکتب سمبولیسم بود. او در سال ۱۸۶۷ بر اثر یک سکته قلبی واز کار افتادن نیمی از بدنش از دنیا رفت.شارل اولین کسی بود که واژه مدرنیته را در مقالات خود بکار برد . در ادامه ترجمه یکی از شعرهای وی را به ترجمه ناچیزم بای تان انتخاب کرده ام. این شعر در کتاب گل های رنج نیز آمده است:

بی خشم و خروش

تو را خواهم نواخت

چون قصابی که قربانی اش را نه از روی عداوت مثله کرده باشد

چون موسی که دریا را دو پاره کرد بی آن که بغضی از او به دل داشته باشد

 

در من

کویری ست ترک خورده

که سیراب شدنش به دست خودش بسته است و به چشم تو

_ای تمایل لبالب از امید من_

تو را به گریه وا می دارم

تا خودت فرو بنشانی

آتشکده ای را که دلم بر پا کرده ای

 

این که بر گونه ات فرو می غلتد

اشک نمک سوده ی تو نیست

بغض فرو خورده ی من است که چون زورقی سر به هوا

به پیش می راند آرام

بر رودخانه ای منتهی به آبشاری سر به زیر

 

این که بر گونه ات فرو می غلتد

اشک نمک سوده ی تو نیست

آرزوهای دل مرده ی من است

که سیاه مست از پستوی میکده دویده است به بازار

تا به طبل عداوت بکوبد

 

من اما

آن نغمه ی ناکوکم

که سمفونی الهی را به مضحکه ای بدل کرده است

وصله ای ناجورم من

به پوستین خداوندی!

 

بذله گویی بد طینت با من است

که از طعن و طعنه اش

مارگزیده ای را مانم!

 

زیر زبانم ببری ست که به اشتباه محکوم به اعدام شده است

آی اگر دهان به نعره باز کنم!

 

در سینه ام آتشفشانی دارم خاموش

 

در رگ من سمی سیاه گرم رفت و آمد است

از آن گونه که قاتلی سیاه پوش هر روز به خانه ی کشته اش می رود و هر بار نا امید باز می گردد!

آیینه ای بدشگونم

که پتیاره ای هر شب خود را در آن پیرتر یافته باشد!

 

زخمی دوستانه ام از خنجری عمیق

نقش پنج انگشتم بر گونه ای معصوم

آن چرخ شکنجه ام که آخر بار خودش را نشخوار کرده باشد

 

اعدامی و سرجوخه

هر دو منم!

 

آنک قلب من

قبرستانی ست با اشباحی سرگردان

از دل متروکه ام مپرسید که ضیافت خون آشام هاست

 

شاید قرن ها پیش نجیب زاده ای بوده ام

محکوم به لبخندهای ابدی

اینک اما اگر دهان به لبخند باز کنم

چشم از جهان فرو خواهم بست

چنین که خسته ام...

 

شعر: شارل بودلر

ترجمه: علیرضا بدیع

 

L'Héautontimorouménos

À J.G.F.

Je te frapperai sans colère
Et sans haine, comme un boucher,
Comme Moïse le rocher
Et je ferai de ta paupière,

Pour abreuver mon Saharah
Jaillir les eaux de la souffrance.
Mon désir gonflé d'espérance
Sur tes pleurs salés nagera

Comme un vaisseau qui prend le large,
Et dans mon coeur qu'ils soûleront
Tes chers sanglots retentiront
Comme un tambour qui bat la charge!

Ne suis-je pas un faux accord
Dans la divine symphonie,
Grâce à la vorace Ironie
Qui me secoue et qui me mord

Elle est dans ma voix, la criarde!
C'est tout mon sang ce poison noir!
Je suis le sinistre miroir
Où la mégère se regarde.

Je suis la plaie et le couteau!
Je suis le soufflet et la joue!
Je suis les membres et la roue,
Et la victime et le bourreau!

Je suis de mon coeur le vampire,
— Un de ces grands abandonnés
Au rire éternel condamnés
Et qui ne peuvent plus sourire!

— Charles Baudelaire