درره دل چه لطیف است سفر، هیچ مگو

 

در فرودگاه امام که از دوستان جدا می شوی می توانی اندوه را از نگاه تک تک شان بخوانی. ناصر فیض که این چند روز با شیرین زبانی هایش حسابی همه را به خنده واداشته از همه اندوه ناک تر به نظر می رسد. هر که به سویی می رود و بدین سان سفر هفت روزه ی قونیه با تمام نرمی و درشتی هایش به پایان می رسد.

تا پس گرفتن چمدان ها و بارهای مان از نقاله، خاطرات این چند روز جلو نظرم اکران می شود. کاش برخی از این صحنه ها کلید نمی خورد و یا دست کم می شد به گونه ای دیگر رقم زده می شد. کاش می شد آدمی گاه در این صحنه ها دست ببرد؛ فیلم را به عقب بازگرداند و پلان های ناخوشایند را همان گونه که دلش می خواهد بازنویسی کند. اگر چنین می شد در صحنه هایی از این سفر دست می بردم...

نقاله به چرخش می افتد و ناخودآگاه خاطرات را مرور می کنم.

 

یاد سماع صوفیان در "شب عروس" می افتم و آن شب به یاد ماندنی در قونیه که فضا پر از شمس بود و مولانا بر صدر مجلس نشسته بود و از سر لطف به میهمانان خوش آمد می گفت. مولانا را برای خوش آمدگویی به جایگاه فرا می خوانند. همه از جای بر می خیزیم. "مولانا به روش عالمان دین دستارش را پیچیده و ارسال کرده و ردای فراخ آستین چنان که سنت علمای راستین بود پوشیده است". در جایگاه حضور می یابد. بر شمس سلام می فرستد و تمام سخنانش را در همین یک بیت می افشرد:

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

 

ارکستر سمفونیک عثمانی به اجرای قطعاتی شورافزا می پردازد و در ادامه صوفیان نه یک تن و دو تن بلکه صدها تن و نه یک دور و دو دور که صدها دورمی گردند و ما نه یک دل و دو دل که صدها دل عاشق می شویم. دست هم را می گیریم و می گردیم. حیرانی و شیدایی ست و شعر هایی در گلو مانده که حالا فرصتی یافته اند تا سر برکنند.

 

یاد قبه الخضرای مزار مولانا می افتم.

 

آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود

آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود

 

پیش از رسیدن بدین مقام ما سی نفر بودیم که به سمت قاف ره می سپردیم. پا که بر آستان مولانا می نهیم هریک به سویی کشیده می شود. انگار سی مرغ که در آستانه ی رسیدن به سیمرغ تاب نیاورند و چنان دچار این جذبه روحانی شوند که سر از پای ندانند و دستار انداز و آستین افشان در هوای دوست چرخان شوند.

 

 

اینک این منم و دلی لبریز از زشتی ها و پلشتی ها.. مولانا! تو بارم می دهی تا لحظاتی سر به دامنت گذارم و از دیده ها و شنیده هایم با تو بگویم؟

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا  رستم دستانم آرزوست

 

 مولانا! فرصتی تا این خام تردامن از گذشته استغفار کند و تو نیز همین جا

با بوسه ای توبه نامه اش را موشح فرمای.

مولانا دست بر سرم می کشد و با لبخند و سکوت سر می جنباند که "بلی" و جز که به سر هیچ نمی گوید.

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

صداهایی آشنا از خویش بیرونم می کشد. به سمت صدا بازمی گردم. تعدادی از همراهان گرد مهندس عبدالملکیان حلقه زده اند و یک صدا غزل هایی از دیوان کبیر شمس تلاوت می کنند. عده ای زار می زنند و جمعی بی هوش می افتند. کهربای غزل های مولانا اندک اندک مستان را به خود جذب می کند. حلقه ی پریشان ما نرم نرمک مجموع می شود و هرآینه انبوه تر.

 

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:

"آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو"

 

در مجاورت مزار حضرت مولانا مزار تنی چند از بستگان درجه یک همچون فرزندش سلطان ولد، پدرش بهاءالدین ولد (سلطان العلماء) و تعدادی از مریدان ویژه اش به چشم می خورد. در شبستانی دیگر موزه ای قرار دارد انباشته از لوازم شخصی مولانا و شمس همچون قبا و خرقه ای که شاید شبی فرخنده به دست مبارکش دریده شده ست. رواندازی ترمه با حاشیه های زردوزی. تعدادی قرآن نفیس و نسخه های خطی گران بها نیز چشم نوازی می کنند. معنویت جاری در این شبستان ها را در کمتر جایی دیده ام. تظاهر نیست. نیرنگ نیز. ریا کدام است و دورنگی کجاست؟ هر که آمده از سر عشق و خلوص ره سپرده است و به قول بهمنی عزیز با پای دل بدین مقام در آمده است.

پس از انداختن عکس یادگاری و در آخرین لحظات اقامت در بارگاه مولانا به صرف چای سبز دعوت می شویم. گنبد سبز مولانا.. چای سبز.. جان سبز و آنک سری سبز و ..اما دلی سرخ. دلی سرخ و داغ که می تواند در این زمان جهانی را به آتش بکشاند. دلی سرخ که سیاهی ها را نمی شناسد و با کینه ها بیگانه است و می خواهد همچنان سرخ و داغ بتپد.

 

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها

وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

 

الغرض شرح بی قراری های مان در قبه الخضرا خود دفتری ست که درین مقال گنجا نیست.

قبه الخضرا 

با قاصدکی پرپر در سینه، مولانا را با خیلی دیگر از میهمانان تن ها می گذاریم در حالی که گوشه ای از دل مان را در پستوهای این مقام جا گذاشته ایم. تکه ای از جان مان را در این گوشه از جهان واهلیده ایم و اینک با جانجامه ای نو از آستان جانان باز می گردیم. حال پرنده ای را دارم که نخستین تجربه ی پر کشیدن را شنگ و غرورآمیز به آشیان آورده باشد. سبک تر از کاه و سترگ تر از کوه.

بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

خوش تر از جان چه بود؟ از سر آن برخیزد

 

ناگزیر است اما ذهنم آنی امان ندارد از مرور تصاویر ملایم این چند روز.

یاد شعرخوانی دوستانم در دانشکده تاریخ و ادبیات آنکارا می افتم که دانشجویان ترک ادبیات فارسی را انگشت به دهان گذاشته بود.

 

یاد شعرخوانی دوستانم در سفارت فرهنگی ایران واقع در آنکارا می افتم که بوی اعتراض داشت.

مولانا سر فراگوشم می آورد:

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

 

 نخستین فرصت شعرخوانی را در اختیار من می گذارند. دو غزل می خوانم و ابتدا عاشقانه ای:

کجاست موعد موعود پس؟ که دلبر من

کشیده است برایم خط و نشان بر لب!

 فاطمه حق وردیان غزلی می خواند که به گفته ی خودش ابیاتی از آن توسط اداره ی فرهنگ و ارشاد سانسور شده ست. مهندس محمدرضا عبدالملکیان که اجرای این نشست را بر عهده دارد به طنز می گوید: دلیل سانسور شدن این شعر را از آقای هادی خورشاهیان بپرسید! خنده های تلخ در فضا پراکنده می شود و برنامه ادامه می یابد. رضا بروسان شعری با محوریت عاشورا می خواند.

یاد شعرخوانی دوستانم در همایش موسم ادبیات در استانبول نیز به خیر. به درخواست دوستی غزل زیر را مرور می کنم:

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من

جغرافیای کوچک من بازوان توست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من

 همایش موسم ادبیات

یاد قهوه خانه های استانبول و آنکارا نیز به خیر که چای و قلیان و تخته نرد جزو لاینفک شان بود.

در ترکیه بیش از هر حجره یا مغازه ای قهوه خانه و کافی شاپ به چشم می آید. در راسته ی کوچه ها و خیابان هایش نیاز نیست دنبال سفره خانه بگردید. کافی ست سر از گریبان برآرید. بی گمان نخستین حجره که به چشم می آید همان قهوه خانه ای ست که طلب کرده اید. حالا می توانید با خیل دوستان وارد شوید و یک دل سیر چای بنوشید و قلیان (یا به قول ترک ها نارگیلا) بکشید و فضا را شعرناک کنید.

نخستین تصویر که پس از شنیدن نام ترکیه به ذهنم می رسد مسجد است. مساجد ترکیه با معماری قابل توجه شان از هر کوی و برزن سرک می کشند. مساجدی پر تکلف اما صمیمی.

طی روزهای اقامت ما در آنکارا، شاهد راه پیمایی های اعتراض آمیز مردم پایتخت با لباس هایی یک دست سرخ بودیم. موج سرخ آرام هدایت می شد بی آن که کسی زیر دست و پا بیفتد یا زیر ماشین بیاید یا روی از پل عابر پیاده به خیابان پرتاب شود. پلیس نیز مسالمت آمیز سعی بر هدایت جمعیت و سر و سامان بخشیدن به معترضان سرخ پوش داشت.

تو در ستایش زندگی به خیابان رفته بودی

مرگ به تو هدیه کردند

بگریز

یعقوب بروایه بگریز

شاید زمانی که آن تجمعات اعتراض آمیز را می دیدم نخستین شعری که ناخودآگاه برزبانم جاری شد همین شعر شمس لنگرودی بود...

شمس دیگر همسفر غایب ما بود که به دلایل شخصی از این سفر حذر کرده بود. حضور شمس در این سفر می توانست برای ما جوان تر ها بسیار مغتنم باشد. دیگر هم سفر ما بروسان به تازگی گزیده ای از آثار شمس لنگرودی منتشر ساخته و موفق به آوردن 4 مرثیه از 32 مرثیه در تیرماه شمس در این گزیده شده. بروسان چند نمونه از آثارش را به همراه آورده و همین گزیده شمس را به فاطمه راکعی هدیه می دهد. اگر شمس همراه مان بود مولوی های کوچک گردش می نشستند تا از زبان خودش بشنفند:

 

شلیک نکنید آقایان

گلوله دهان را می بندد

هزار در دیگر می گشاید

 

به هر تقدیر انتشار این شعرها در مجموعه ای که وزارت فرهنگ و ارشاد مجوز آن را صادر نموده است جای بسی تعجب دارد. یاد آخرین مجموعه ی غزل هایم می افتم که چند ماه است در فرهنگ و ارشاد برای گرفتن مجوز معطل مانده است. چله ی تاک چهارمین دفتر من است که بر روی ابیاتی از 5 شعر آن انگشت ممیزی گذارده اند. نکته این که به جای برخی کلمات فیلتر شده ام، پیشنهاد هم داده اند:

دل به جای تن!

شعله ی شومینه به جای شهوت شومینه!!

مشروب و منقل حذف شوند. (احیانا باید به جای مشروب، چای بگذارم)

نکاتی که من متوجه نمی شوم این است که واژگان مزبور چه مغایرتی با مسایل حضرات دارد و اگر این مغایرت وجود دارد چرا تنها باید در شعر من بر آن انگشت بگذارند؟

 

یاد شعری با نام ممیزی از جناب محمدعلی بهمنی می افتم. (آخرین مجموعه غزل های بهمنی با نام "من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم" مجوز نشر گرفته و تا بهمن ماه وارد بازار خواهد شد.)

جالب این که غزل مطروحه در پشت جلد خطاب به آقایان فیلتر و در باب ممیزی های ارشاد است! در طول سفر مجموعه ی مزبور را مطالعه کردم. گذشته از فحوا و محتوای غزل ها که متفاوت با دیگر آثار بهمنی ست نوع نوشتار و جمله نویسی نیز منحصر به فرد است. گرچه پیش تر خردک نمونه هایی در غزل های منوچهر نیستانی دیده ایم. منتها به باور من انتشار این دفتر که حجم انبوه آن تراوشات ذهنی پس از انتخابات شاعر است می تواند نشانگر راهی نو در سپیدنویسی و نوشتار نیماوار در غزل باشد.

بگذریم...

شبی بر آستان مسجد ایاصوفیه باهفت پلیس جوان که از سر مهر به کاروان شاعرانه ی ما نگاه می کردند عکس یادگاری انداختیم. انسان گرسنه در پی تکه ای نان است.. گرسنه به دنبای پیاله ای آب.. من و همسفرانم نیز در کشور همسایه با نظامی های ترک عکس یادگاری می گیریم! به راستی که به حرف مردم نباید گوش سپرد. پیش از این با توجه به شنیده هایم مردمان ترکیه را بی فرهنگ و عده ای چپاول گر می دانستم که تا سرت را بگردانی بار و بنه ات را به یغما برده اند. حال می بینم که این حرف شان نیز چون دیگر بافته های ذهنی شان اوهامی بیش نیست.

 

سرزمین من کجاست؟

که در آن نه زن زن است

نه پرنده ها رها...

 

و اما در فرودگاه.. این زمان شاید اگر کسی زاغ سیاه مرا چوب می زد جوانی را می دید که آن سوی نقاله گاه اخم می کند و به فکر فرو می رود و گاه به یکباره لبخند به چهره می آورد. آیا می توانست بفهمد این اشک های شوق و این خنده های غم از سر چیست؟

بر روی نقاله چمدانم را می بینم که مثل طفلی که مادرش را یافته باشد به سویم می دود. چمدانم را که بر می دارم احساس خوشایندی دارم. دستم پر است و دلم خالی. خلاف روز نخست این سفر... می دانم تا مدتانی آرامم و  چند صباحی که در احاطه ی روح مولانا و زیر سایه ی شمس قرار دارم از گزند دشنه و دشنام دشمن به دورم. می دانم این آرامش غنیمتی ست که ازین سفر برای خویشتنم سوغات آورده ام. پس این آرامش را قبایی می سازم و بر دوش جانم می کشم. چمدانم را که برمی دارم به پایان سفر ایمان می آورم. سلانه سلانه به سمت در خروجی فرودگاه راه می افتم و زیر لب زمزمه می کنم:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن...

 

 

بدرود قهوه خانه های مهربان، مساجد صمیمی، بازارهای بی آزار، جاده های حیران و بدرود منظومه ی شمسی مولانا!

 

حالا در اتاقم پشت رایانه کز کرده ام. موسیقی مورد علاقه ام را به در و دیوار پاشیده ام. آتش به جان شمع ها انداخته ام و عودی روشن کرده ام. چای زعفران دم گرفته ام. به آن چه بر سرم رفته می اندیشم و بی وقفه می نویسم.

آرام تر از همیشه برمی خیزم؛ زلف پنجره ها را به یکسو می زنم و به نیشابور مه گرفته نگاه می اندازم. می دانم تهران نیز حال و روز خوشی ندارد. دود در شهر پرسه می زند. شش ماه است یا مه پیش چشمت را می گیرد و یا دود. پس کی این ابرهای ملال پس زده خواهد شد؟ به امید روزی که از پس این شب های مبهم بتوانیم یک دیگر را به جا بیاوریم.

ساقیا! عربده کردیم که در جنگ شویم

می گلرنگ بده تا همه یکرنگ شویم...

آمین!