گل محمد: کینه ی تو بیشتر به درد این مردم می خوره تا عشق من خان محمد!

خان عمو: کینه و اخم تو بیشتر به درد این مردم می خوره تا بذله گویی من خان محمد!

 

سلام. دو دیالوگ بالا را از جلد ١٠ رمان کلیدر محمود دولت آبادی به این جا کشیده ام. کسانی که کلیدر را نفس کشیده اند می توانند این روزها حال و هوایم را بفهمند. بارها به دوستان گفته ام که گمان ندارم دیگر رمانی تا بدین مایه پر جذبه و بدین پایه محکم بخوانم... پیشنهاد می کنم کلیدر را دریابید.

برای محمود دولت آبادی آرزوی پایداری دارم.

شنبه تا ۲ شنبه ی هفته ی آینده به دعوت دوستانم راهی گرمسارم و در خدمت مهربانان آن پهنه. امید که چون همیشه خاطراتی سبز همسفرم شوند.

یک نکته دیگر این که ماهنامه تخصصی شعر ویژه خرداد ماه منتشر شده است. بخش معرفی شاعر جوان این شماره اختصاص به بنده دارد. مصاحبه ای از بنده خواهید خواند که حول محور تاثیر وبلاگ های ادبی، کنگره ها و فستیوال های ادبی ست بر شعر جوان کشور. در ادامه ۴ نقد بر مجموعه حبسیه های یک ماهی از عالیجنابان: سیامک بهرام پرور، مرتضی حیدری آل کثیر، عباس کرخی و آرش شفاعی به نظرتان خواهد رسید. ۱۳ غزل منتخب از غزلهای حقیر نیز شما را همراهی می نمایند.

 

و اما غزلی تازه بخوانیم با هم...:

.

.

.

 

این غزل با تمام کاستی هاش تقدیم به سید مهدی موسوی که کرگدن خوبی نبود...

مهدی مهربان! من می گویم شاعر باید دل گنجشک داشته باشد و پوست کرگدن... دلت را که می دانم از جنس من و گنجشک هاست اما در کرگدن بودنت شک کرده ام... :

 

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام

شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم!

در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته ام

در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست

در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم

حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام

زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط

سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام...

علیرضا بدیع

 

 

 

بعد التحریر:

 

۱

داخلی/روز/اتاق

پدرم روزنامه به دست وارد می شود. طبق معمول تا حواسش پرت شود روزنامه را به اتاق برده ام و با ولع در حال خواندنم. طبق معمول صفحه ی شعر جوان جام جم را باز می کنم. طبق معمول به نام دوستان شاعرم بر می خورم که غزل هاشان منتشر شده ست. چشمم روی مصراع ها قدم می زند که این بار نه طبق معمول نفسم می گیرد. حس می کنم عرق نشسته بر تیره ی پشتم و پیشانی ام. ناخود آگاه تلفن را برمی دارم. سعید بیابانکی مثل همیشه خوش طبعی می کند. در دلم می گویم سعید مهربان! کاش حالم گرفته نبود تا می توانستم لحظاتی صدایت را به تمامی درک کنم. بیابانکی عزیز می گوید: ۱ ماه پیش این غزل را برایم خواند. سپس به حسین حاج هاشمی زنگ می زنم. اتفاقا محمدحسین صفاریان هم کنار هموست. محمد حسین می گوید: من این غزل را ۲ هفته پیش شنیدم. از محمدحسین شماره ی احسان نوری را می گیرم. ضربان قلبم تند تر می زند. ۰۹۱۳۱۰۰... خود احسان گوشی را برمی دارد. پیشآمد را بی کم و کاست به خودش می گویم... احسان می گوید من این غزل را ۱ هفته پیش نوشته ام. جایی هم چاپ نشده هنوز. تنها در جمع تعدادی از دوستان اصفهانی خوانده ام. به او می گویم من هم این غزل را ۱ هفته پیش نوشته ام و برای حدود ۴۰ تن از عزیزانم به شکل پیامک فرستاده ام. به هر حال احسان عزیز تنها می خندد و می گوید توارد امری ست طبیعی.. می گویمش تا به حال گمان می کردم توارد تنها دل خوش کنکی ست برای داغ دیدگان ادبی! اما امروز...

به هر تقدیر از ضهر امروز تا همین لحظه هنوز آرام نشده ام.

غزلی را که در بالا مطالعه فرمودید درست راس ساعت ۳:۱۲ ظهر روز ۳۱ خرداد ماه نوشته ام. درست ۶ روز پیش. ( عادت دارم بلافاصله پس از سرایش هر غزلم آن را به شکل صوتی در همراهم ذخیره می کنم. ساعت و دقیقه ی دقیق اش را هم از فایل خصوصیات صوتی همراهم برداشته ام).

تا پیش از این فکر می کردم توارد تنها در مورد ترکیب های سطحی، کلیشه ای، انتزاعی و دم دستی رخ می دهد. ترکیب هایی که به دلیل عدم کشف و شهود شاعرانه در آن، ممکن است به ذهن هر شاعر درجه ۳ هم برسد. پس در نتیجه دل هیچ یک از شاعران متوارد نخواهد سوخت. امروز به امر دیگری معتقدم. نخست اجازه بدهید غزل تازه ی احسان نوری عزیز را با هم به تماشا بنشینیم تا باز هم بیشتر در موردش گپ بزنیم:

 

آه گاهی با نگاهی می نشیند در دلت

با نگاهی مثل آهی می نشیند در دلت

خوابگرد خسته راه خانه را گم کرده است

می رسد از کوره راهی می نشیند در دلت

چشم چشمه چشم برکه چشم دریاچه ولی

آن پری آن شاه ماهی می نشیند در دلت

عشق یک سو داغ هجران است و یک سو شوق وصل

در میان این دو راهی می نشیند در دلت

گرچه مغروری خودت هم خوب می دانی که او

چه بخواهی چه نخواهی می نشیند در دلت

چون پر کاهی میان کوه سوزن او شبی

با نسیمی اشتباهی می نشیند در دلت

احسان نوری

به نقل از روزنامه جام جم. صفحه ۸ شعر جوان. ۶ تیر ۱۳۷۸

 

لابد تا حالا دانسته اید که روی صحبتم با بیت پایانی این غزل زیباست. مصراع نخست بیت آخر همان مصراعی ست که از ظهر به کلنجارم کشیده:

چون پر کاهی میان کوه سوزن او شبی...

و من ۶ روز پیش نوشته بودم:

در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام...

بحر دو شعر هم سان است. مهم تر از آن زبان و لحن تا اندازه ی زیادی مشابه اند. مهم تر از همه ترکیب کوه سوزن است... این ترکیب را پیش از این یاد ندارم که شنیده باشم. شما هم یاد ندارید. کلمات کوه و کاه تا به حالا هزاران بار در کنار هم صف آرایی کرده اند. جناس و تضاد معنایی این دو واژه باعث استفاده و به کارگیری آن ها در شعر شاعران می شود. اما این که این دو کلمه در همان مصراعی به کار روند که ضرب المثل «در انبار کاه به دنبال سوزن گشتن» آمده است. این ها به کنار. جای سوزن و کاه به شیوه ای ظریف عوض شده و در نهایت ترکیبی برای نخستین بار متولد شده ست که تحسین دوستانم را دست کم برانگیخته ست. شعر را همان هفته پیش در باغ خیام بر دوستانم خواندم. مرتضی آخرتی پیش از همه و بیش از همه بر همین مصراع انگشت گذارد و ترکیب کوه سوزن را نقطه عطف کشف غزل دانست. دیگران نیز هم.

نمی دانم... نمی دانم... نمی دانم... برای یک شاعر بود و نبود ۱ ترکیب نباید تا بدین پایه مهم جلوه کند و برای یک شاعر بود و نبود ۱ ترکیب ازین دست صد البته باید بیش از این ها مهم جلوه کند.

این ها همه آز آن روز بر من رفته ست که به این گونه مسایل بسیار احترام قایلم. تا امروز ۱۰۰ غزل در مجموعه هایم و مطبوعات و سایت ها و روزنامه ها و ... منتشر شده ست و مسلم است که کشف دیگر ترکیبی از این دست نباید بر من مشکل باشد... اما با این همه این غزل ها همه جان پاره ی دنیای من اند...

لیک با این همه از بهر تو می خواهم شان احسان عزیز.

زین پس این ترکیب را در گیومه می گذارم و روی عزیزم احسان محجوب را از دور می بوسم که ذهنش تا به این مایه با ذهن حقیر قرابت دارد. احسان تا به این روز مرا هم دل بوده ست و از امروز به بعد او را هم فکر خویش نیز خواهم دانست.