دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج
شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد؟!
سلام.
اول عاشقانه ای بخوانید تا بعد برسیم به نگفتنی ها:
این مزل ۹ بیتی تقدیم به غزل ۱۸ بیتی ام به پاس همه ی ترکیب های عاشقانه اش..
نامت همین که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من
من برکه ای زلالم و لب های کوچکت
افتاده اند مثل دو ماهی به جان من
تا بگذرد در آینه سرو روان تو
گل می کند هرآینه طبع روان من
گیسو مگو که جاده ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من
دامان توست بازدم باغ های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من
در سینه، جای دل، حجرالاسودی توراست
ای چشم هات آینه ی باستان من
هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من
هر وعده، پشت پنجره.. اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من
***
باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...
علیرضا بدیع
طی روزهای گذشته حول و حوش مطلبی که پیش از این درباره ی سریال شهریار نگاشتم دوستانی از سر مهر گفتند و نادوستانی از سر قهر سفتند!
با این حال دست هر دو دور از درد بادا.
البته حس می کنم هنوز ناگفتنی هایی هست که باید برخی بدانند.
صحبت خاله زنک هایی را که جسارت نوشتن نام شان را در بالای مطلب شان ندارند بی پاسخ می گذارم.
نخست در جواب خانمی به اسم صاد باید گفت که اگر دیگری مال تو را غصب کند بی شایبه مشکل از توست. مالت را دو دستی بچسب و همسایه را دزد مخوان. خلق ایرانی جماعت است که تا چیزی را دارد قدرش را نمی داند اما وای به روزی که به طریقی از دست بدهدش. مولانا نمونه ی بارزش... مراسم هفتم و چهلم عزیزان هم که هر ماه می رویم و شاهدش هستیم. عزیزجان! این حرف تو مرا یاد لطیفه ای انداخت که بد نیست با تو در میانش بگذارم:
بابایی را گفتند چرا دو دستی به میله ی اتوبوس چسبیده ای و روی یکی از صندلی ها نمی نشینی؟ گفت: ۱۰ دقیقه دیگه همین هم گیرم نمی یاد!!
حالا حکایت شما و دفاعیه ات! از سریال شهریار همینه. اگر به زعم شما قرار به شعر و شاعری ست، و اگر قرار بر این است که بین مخاطب و ادبیات که مهجور افتاده پلی زده بشود )که بنده بعید می دانم مقصود تنها همین ها باشد( چرا از بین این همه شاعر گردن کلفت و استخوان دار باید سراغ شهریار رفت؟ آیا شعر معاصر آن قدر بی پدر شده است که حضرت شهریار باید پیش قراول آن باشد؟ عزیز جان! ما حسین منزوی و مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو را داریم.
در همین قرن اخیرو در همین خراسان شاعرانی زیسته اند به مراتب از شهریار قدر قدرت تر. عماد خراسانی را مطالعه کن. محمد قهرمان را ـکه سایه اش سبزتر باد- بخوان. صاحبکار و ادیب نیشابوری را بنگر. بنگر تا بدانی که در هر استان چند شاعر به کیفیت شهریار زیسته است.
من منکر نقاط قوت کار کمال خان تبریزی نشدم و نمی شوم که آن اصلن بر عهده ی من نیست و آن را بر گرده ی منتقد های بی رحم تلویزیون و سینما می نهم. روی صحبت من با مسایلی ست که حول محور ادبیات کشورم چرخ می خورد. چرا باید به وجود نازنین ایرج میرزا و عارف قزوینی و... اهانت شود؟ آن هم از طرف کسی که نه ادبیات چی است و نه در حیطه ی ادب ه را از ب تشخیص می دهد؟ چرا که این را می توان به سادگی از اثرش برداشت کرد. کارگردانی که نداند این بیت:
سر ارادت ما وآستان حضرت دوست
به چه شکل خوانده می شود، چه حقی دارد دلش به حال جماعت شاعر بسوزد؟ جماعتی که نجیب ترین اند.
من هم اگر این حرف ها را می زنم به این روست که شاعر نیستم. که خود را قاطی شاعران نمی دانم. که جایگاه ایشان والاست و من تنها ادعای شعر ساختن دارم و نه ادعای شاعری.
وقتی می بینم مصراع:
از خون سرخ، رنگ شود...
به صورت:
از خوووون، سرخرنگ شود... خوانده می شود حق دارم که یا در شاعری شهریار شک کنم )که چنین نیست( یا در شعرشناسی یک پرسنل ۲۰۰۰ نفره اعم از کارگردان)در راس همه( و منشی صحنه و دستیار و بازیگران و... نکته ای را همین جا اضافه کنم: مقصودم این نیست که رسالت درست خوانی یک متن بر عهده ی صدابردار و دستیار و گریمور و فلان و بهمان است منتها اگر یکی و تنها یکی از این خیل خردک اطلاعی از نحوه ی صحیح خوانش شعر داشته باشد وظیفه دارد تا آن را با کارگردان در میان بگذارد.
آری. من نق نقویم و اخلاقم این است زمانی که کارد به استخوانم می رسد. و الا دوستان می دانند که در اکثر مواقع سرم به لاک خودم است و مته به خشخاش نمی گذارم.
هر دوستی رسید گفت این ها پاک حیثیت حتا خود شهریار را به سخره گرفته اند. به جان پاک عارف قسم که شهریار در چشم شاعران ذلیل شد. من خبر دارم که همه می خندند. بابا مردم خر که نیستند. شعور دارند. چشم دارند. عقل هم.
آقای کمال تبریزی! نخست یک تب بُر برای شما تجویز می کنم و پس یکی برای خودم و هفتاد میلیون دیگر برای ملت!
با هیچ سمبه ای در حالیدونی بنده فرو نمی رود که بزرگانی چون ایرج میرزا و ملک الشعرا و عارف نازنین جلو جوانک شاعری به نام شهریار سجده کنند و خاک بوس کف پای اش شوند. با هیچ سمبه ای.
آخ کاش مهدی اخوان ثالث زنده بود.. خدا حسین منزوی را بیامرزاد.
گرچه که اگر هم می بودند تنها به نیشخندی در می گذشتند...
گرچه که من هم ولایتی خلفی برایت نیستم مهدی اخوان ثالث..
گرچه که من شاگرد سر به راه و رامی برایت نیستم حسین منزوی که هرگز ندیدم ات...
گرچه که من تنها یکی آدم ام که نه شاعر است و نه آن قدرها سر به زیر...
نمی دونم بخندم یا گریه کنم!
نمی دونم بخندم به این همه خزعبلات یا گریه کنم!
اگه شاعر باشی حتمن تا حالا همین حس بهت دست داده که نمی دونی بخندی یا گریه کنی!
جمعه شبا نمی دونم بخندم یا گریه کنم!
اگه شاعر باشی حتمن جمعه شبا نمی دونی بخندی یا گریه کنی!
جمعه شبا سریال شهریار رو اگه نیگا کرده باشی نمی دونی بخندی یا گریه کنی!
آخه این چه مسخره بازیه که به اسم شهریار راه انداختند؟
یکی پیدا نمی شه توی روزنومه داد بزنه بگه آخه این چه جفنگیاتیه که به اسم شهریار راه انداختن؟
از همون قسمت اول که یارو سیبیل کلفته شعر حافظ رو اشتباه بلغور کرد فهمیدم که جمعه شبا باید یه چشمم اشک باشه و یکی خنده.
نابخرد ها! یک مشت نابخرد پشت دوربین واستادن. نکردن دو تا کارشناس یا دو تا شاعر بیارن پشت صحنه که دست کم شعر ها رو درست واسه استاد! دکلمه کنه.
نشد محض رضای خدا یک بیت و تنها یک بیت تلاوت بفرمایند اما بی نقص! نشد یک بیت بی ایراد وزنی بخونن.
اه اه اه! خیر سرمون رسانه ی ملی داریم. خیر سرمون کارگروه فرهنگ و ادب داره. خیر سرمون داریم راجع به شهریار فیلم می سازیم. آخه آقای...! این که سریال طنز چارخونه نیست که!
دو تا آدم بیار قبل از ضبط شعر خوندن رو یاد بازیگرات بدن بی سواد.
هرکی زندگی نامه و تذکره الشعرا نخونده باشه می گه ببین این جناب ایرج میرزا چقدر لمپن بوده! خوبه ما دسته ی کورا نیستیم عمو! خوبه می دونیم ایرج میرزا پشتش می رسه به کدوم شاه قاجار. خوبه می دونیم که چقدر مبادی آداب بوده و توی جمع نه با کسی شوخی می کرده و نه به کسی حق می داده باهاش شوخی رکیک کنه. پس دیگه این دم و دستگاه چیه راه انداختین؟
ببین چه طوری عارف و ایرج نازنین رو تخریب شخصیت می کنند.
آوخ!
نمی دونم بخندم یا گریه کنم!
شبای شنبه که شهریارو می ذارین نمی دونم بخندم یا گریه کنم!
