به نام خدا

 

 

سلام و مگر چیز دیگری می ماند برای ابراز ؟

وقتی می گویی سلام هوا معطر می شود و گنجشک ها برای چند لحظه هم که شده ازت فرار نمی کنند ...

تاخیر ها را ببخشید که مدتی می بایست تا خون شعر ما شیر شود ...

سال نو را تبریک عرض می کنم و عیدانه ام به تو غزلی ست از جنس همین روزمرگی .

 

 

تا کی ورق ورق کنم این سررسید را ؟

چون کودکی رسیدن سال جدید را ...

با دست زیر چانه تو را آه می کشم

چون غنچه ای که آخر اسفند عید را ...

 

برخیز و خاک را بنشان بر عزای باد

کافی ست هر چقدر که رقصانده بید را

 

با شعر مثل زورقی آشفته کرده ام

آرام رود های کران ناپدید را

بی شعر شاهی ام که پس از سال ها نبرد

در پیشگاه قلعه نیابد کلید را

 

چشمت اگر مجال دهد ترجمان شوم

با لهجه ی صریح تغزل شهید را ...