« هر که عاشق نیست «یغما» ، دست هایش قطع باد !

گر که از غفلت زند بر جلد دیوان تو دست »

                                يغمای نيشابوری (۱۳۰۲ - ۱۳۶۶)

 

« بیش از 10 سال است که یغما در نیشابور زندگی نمی کند و در هیچ جای دیگر این دنیا هم زندگی نمی کند .

حیدر پس از تولد تا 30 سال آدم خاصی نبود . بچه ای فقیر ، کودکی خجالتی ، نوجوانی آرام و عاشق پیشه ، جوانی بی سواد و مردی در آستانه ی نیمه ی عمر .

هنوز به درستی نمی دانم یغما چگونه یکباره آن قدر خواندن و نوشتن آموخت و تا آن حد _ نه فیلسوف بشود _به برخی از رموز و دقایق ادبی تاریخ ادبیات علوم دینی و قرآن پی برد .

یغما مرد بود . از آن عیارانه ها . هیچ پا پس نمی گذاشت از استواری گام اش در طرفداری از فقر . یغما فقیر بود . به همان معنی که بچه های نازی آباد تهران می فهمند .

گریه ی یغما را فقط من و مادرم دیده ایم . و بعضی دلسوختگان دیده اند . کشور هم دیده بود .

چند تا از بچه های خیابان دارایی که شب ها را کنار تیر چراغ های برق ، مرد گل آلود آشفته ای را به خاطر دارند که با قلمی و کاغذی زیر چراغ نشسته بود ، هم دیده اند . کشاورزان مزارع بینالود هم دیده اند . باغبان باغ ملی هم دیده است . آن پیرزن روستایی که روز تشییع جنازه اش می گفت : « ا...ا...ای !! این همان خشتمال نیست ؟این همان حیدر نیست ؟ » و گریسته بود ، او هم گریه ی یغما را دیده بود .

خشتمالی که پیشه ی بیست سی ساله ی یغما بود در شعرش نمودی کامل دارد . حتی آن سال ها که دهقان روزمزد مزارع شده بود و حتی حالا هم که او را به نامی که خودش خوش داشت « یغمای خشتمال » نامیدند . آ ن سال ها که توان اش هنوز بود می گفت :

- فقط کار سنگین خشتمالی است که می تواند بی قراری ام را آرام کند . خسته ام کند وگر نه شب نمی توانم بخوابم .

چند زمالن را به خاطر دارم که با وجود سرمای هوا عرق ریزان به خانه می آمد انگار که از کوهی بلند بالا امده باشد :

- آسوده شدم . یک غزل خوب گفتم ... »

فرازهایی از سرگذشت نامه ی شاعر خشتمال نیشابوری _ حیدر یغما _ به قلم ابوافضل یغما

برگرفته از دیوان حیدر یغما به کوشش جناب آقای سعید کاویانی

 

 

مطرب آهنگی بزن دمساز با افغان من

تا رسد بر زهره فرياد شررافشان من

اختران چرخ را هر دم رسد بيم حريق

بس که آتش می فشاند سينه ی سوزان من

همتی ای مرگ ! تا از دل خروشی بر کشم

کاين فضا تنگ است بهر عرصه ی جولان من

کافرم خواندند روز بحث کوته  فکر ها

فرق دارد مذهب اين قوم با ايمان من

من نيم مداح ! از من چشم مداحی مدار !

گر که خود گويد :« تو مداح منی »  يزدان من

من رسالت دارم اندر شعر جای شبهه نيست

شعر من وحی من و ديوان من قرآن من

آن قدر داغم که گر خنجر نهی بر گردنم

جای خون آتش فرو می ريزد از شريان من

پيرهن را با بدن هر لحظه آتش می زنم

گر بريزد گرد وخاک فقر از دامان من

بی تامل خانه بر فرق اش فرو می آورم

گر گذارد نعمت دنيا قدم بر خوان من

من برای نان به يزدان هم نمی آرم نياز

اين من و اين پينه های دست من برهان من

کلبه ای دارم زمشتی گل ، که کاخ خسروان

سر فرو آرد به کاخ بی در و دربان من

گر چراغم نيست ، شب از ماه و روز از آفتاب

روز و شب جشن چراغانی ست در ايوان من

قرعه ی دانش به نام خشتمالی می زند

آفرين بر خاک شاعر پرور ايران من

می نويسم شعر با انگشت اندر خشت خام

گر بهای خامه دفتر نشد امکان من

ناجوانمردم گر از کوی فقيران پا کشم

گر در آيند اختران چرخ در فرمان من

پشت می مالم گه خارش به ديوار ضخيم

تا نخاراند به منت پشتم انگشتان من

تا مباد از گرمی خورشيد منت بر کشم

اشک چشمم روز ها يخ بست بر مژگان من

باد بر طبع چو اقيانوس يغما می زنی

با خبر بنشين که لنگر می کند طوفان من ...

                             ابياتی از قصيده ای از يغما نيشابوری

                                    برگرفته از ديوان حيدر يغما به

                                       کوشش سعيد کاويانی

 

درود .

 سالگرد پرواز يغمای نيشابوری را به جامعه ی ادبی ايران به خصوص دوستداران وی و شعر وی تسليت عرض می کنم . روحش شاد !