همواره عشق گزیده ی 100 شعر عاشقانه معاصر از 90 شاعر به سعی علیرضا بدیع منتشر شد.
این خبر ساعتی پیش توسط نشر سپیده باوران ناشر این مجموعه اعلام شد.
شماره تلفن های ناشر برای سفارش این مجموعه:
05112222204 - 05112238613 - 05112225167
به گفته ی ناشر یکی از مکان های عرضه ی این کتاب در تهران انتشارات خانه ی شاعران واقع در پاساژ فروزنده روبروی در اصلی دانشگاه تهران خواهد بود. دوستانی که مایل به همکاری در زمینه ی پخش این مجموعه در شهرستان ها هستند لطفا اطلاع دهند. بدیهی ست این عزیزان از تخفیف ویژه برخوردار خواهند بود.
این هم خبر فوق در سایت چوک
و در ادامه:
فایل صوتی چند غزل از من با صدای فرزاد حسنی در برنامه چه فرصتی چه شبی...
یاهو
مرا آزاد کن از بند جمبل های رویارو
که خلقم تنگ شد از مکر این عفریته ی جادو
***
شبی آیینه ام تب کرد و از خود دختری زایید
به دوشش خرقه و بر سر کلاه و در کف اش جارو
به ابجد خالکوبی کرده نامم را به بازویش
دعاجادوی از ما بهتران را بسته بر گیسو
چهل شب در اتاقم ورد خواند و پیشگویی کرد
که: ما آینده ی محتوم هم هستیم.. یا من هو!
شبی در خواب دیدم صورتک از چهره اش افتاد
دو چشمش کاسه ی خون بود و ده انگشت او چاقو
همین که پا شدم، بر شانه ام یک تار مو دیدم
یقین کردم اسیرم کرده در آن برج بی بارو
اگر که شیشه ی عمرم ترک برداشت، حرفی نیست
غرورم خرد شد در دست این جادوگر بدخو
به حالم یار می گرید اگر اغیار می خندند
ندارم هیچ همراهی نه در آن سو، نه در این سو
به رویم باز کن درهای قصر قصه را راوی!
ازین پس یا من این جا نقش بازی می کنم یا او...
علیرضا بدیع. 5 مهر 90
سلام دوستان گل. این غزل را ساعتی پیش نوشته ام. بی تعارف نظر بدهید.
به گفته ی پرویز بیگی حبیب آبادی ناشر محترم فصل پنجم به زودی نسخه ی تجدید چاپ شده ی مجموعه ی چله ی تاک (چاپ چهارم) منتشر خواهد شد. شایان ذکر است که تیراژ این نسخه ی تجدید چاپ شده 3000 خواهد بود.
به گفته ی ایشان این مجموعه مورد توجه کتابخانه ملی ایران قرار گرفته است و پس از طی مراحل قرارداد میان کتابخانه ملی، ناشر و بنده (مولف) متن PDF این مجموعه به منظور در دسترس بودن برای علاقه مندان بر روی سایت کتابخانه ملی قرار خواهد گرفت.
پاییر می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند...
دلم گرفته و بخشی از این هم ناشی از فرا رسیدن پاییز است. شاید به نوعی افسردگی فصلی دچار باشم... گرچه کم کم حالم بهتر خواهد شد. منتها انقلاب فصلی پاییز و طاقت فرسا بودن دوندگی مراحل اداری فارغ التحصیلی و دل کندن از شهری که در آن رشد کرده ای و با کوچه ها و سنگ هایش خاطره داری خود مزید بر علت اند. دل کندن از شهری کوچک که در آن به دنیا آمده ای و دل بستن به شهری بزرگ که ممکن است در آن نابود شوی. شاید هم دوباره به دنیا بیایی...
من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است
این برکه ی بی حوصله اندازه ی من نیست...
راستش عرصه ی این شهر مدتی بود بر من تنگ شده بود. منی که در یک ماه 8 غزل نوشته ام طی سالی که گذشت تنها 6 غزل بر جای گذاشته ام. این برای من فاجعه ست... به تهران خواهم رفت. خانه ای در آریا شهر کرایه کرده ام. از لحاظ شغلی هم به لطف خدا به جایی دستم بند شده. حالا من می مانم و سفری بزرگ در پیش رو به همراه یک چمدان بزرگ لبریز از کتاب و کاغذ و زنبیلی کوچک سرشار از تجربه. دل کندن از کلاته شیخ ابوالحسن برایم مشکل است... رشته کوه بینالود عزیز پشتوانه ام بود... رشید حکمی و شب نشینی های مان با سه تار و غزل پیش چشمم است...
نیشابور بزرگ را به آدم های ریز و درشت اش می سپارم... بوده اند بسیاری که در این سال ها کنارم بوده اند... از تک تک شان سپاس گزارم: زنده یاد حاج سعید کاویانی، خدابخش صفادل، مرتضی آخرتی، دکتر ظهیر مظلومی نژاد، جمال الدین کاکاوند، حجت اشرف زاده، اهالی کلاته شیخ ابوالحسن، رشید حکمی و خانواده ی نازنینش... آدم های ریزش را نیز به خدا می سپارم و چشم بر زشتی ها و پلشتی هاشان فرو می بندم.
بغضم را قورت می دهم و جوراب هایم را به پا می کنم... بدرود شهر کوچولوی من!
ساعتم را نگاه کردم و بعد، چشم در چشمچار عطسه زدم
تو به رفتن بلیت میدادی من به ماندن دچار، عطسه زدم
از تنم کوپهکوپه میرفتی روی ریلی که مقصدش بودم
ناگهان از بلندگو مردیگفت: « لطفاً سوار... » عطسه زدم
شیهة آن قطار هر جایی این و آن را به خویشتن میخواند
تو به سویش قدمقدم رفتی من ولی زار زار عطسه زدم
هاپ چی! صبر کن ...
ولی رفتیـ ریل آبستن از عبوری تلخ
تکتلکـ تکتلک
ـ خداحافظ
پشت پای قطار عطسه زدم
27/3/81
و در پایان آخرین نامه از فروغ فرخزاد به برادرش فریدون را پیوست به این متن می کنم:
نمی دانی چقدر غصه دار هستم و قلبم چقدر گرفته ممکن هست تا آمدن شماها من خفه شده باشم، فایده اش چیست، فایده تمام این کارها چیست؟ تا حالا من خوشحال بودم. که اقلا تو از آنجا راضی هستی و کار میکنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده حالا تو برمیگردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته، حیف. اینجا تو باید میان کسانی زندگی کنی که تمام زندگی مرا خرد و نابود کردند. اینها هیچ هستند، هیچ هستند. آنهایی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلاتشان چاپ می کنند و بزور بخورد آن بقیه میدهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آنکه هرجا مینشینند از تو بد بگویند و هرجا می نویسند از تو بد بنویسند. من نمی دانم قدرت تحمل تو تا چه اندازه است، من میان اینها زندگی کرده ام میان اینها مرده ام تا توانسته ام خودم باشم ولی تو...
منم مثل تو عاشق گرد و خاک کوچه مان و بچه گداهای خیابان امیریه و کبوترها و سگ ها و گل های آفتابگردان هستم ولی تو برای که می خواهی اینها را تعریف کنی؟ تو از سادگیت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی میکنی واین ها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد. من به این عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب میشناسم تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی. منتظر آمدن تو و اینای عزیزم هستم. به هر جهت اولین کسی که در فامیل ما میمیرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من این را میدانم.
درود
نخست این که نتایج آزمون سراسری دانشگاه دولتی اعلام شد و بنده نیز پذیرفته شدم. به عبارتی دیگر از اول مهر دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه لواسانات خواهم شد. نیشابور را با همه ی مردمان و نامردمانش واهلیدم تا ببینم ته رانی ها و شمی رانی ها چه گلی به سرمان می زنند. راستش در نیشابور که جز سنگ دست خلق چیزی به سرمان نخورد. به قول یغمای خشتمال: باعث تشویق یغما سنگ دست خلق شد... یا به قولی دیگر که در مقال ماضی نمی گنجد: طفلان شهر بی خبرند از جنون ما؟ یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست... برای کار و درس و شعر عازم تهرانم. شعر برایم ارجح است. چنان چه از زمان و مکان انجمن های ادبی یا شب شعرهای خوب تهران آگاهید حقیر را نیز در جریان بگذارید. سپاس گزارم و امیدوار به دیدار شما.
شاگرد: استاد یه سنگ به پشتمه. لطفا درش بیارین
استاد: اذیتت می کنه؟
شاگرد: بله استاد
تو این کارو با ماهی کردی؟
شاگرد: بله استاد
استاد: با قورباغه هم کردی؟
شاگرد: بله استاد
استاد: با مار چطور؟
شاگرد: بله استاد
استاد: بلند شو راه برو
شاگرد: نمی تونم راه برم.. خیلی سنگینه
استاد: فکر می کنی ماهی، قورباغه و مار چقدر می تونن تحملش کنند؟
شاگرد: اون کار اشتباهی بود
استاد: برو همه اون حیوانات رو پیدا کن و از اون سنگ ها آزادشون کن. بعد من هم تو رو آزاد می کنم. اما اگه اون حیوونا مرده باشن، تو سنگ رو تا آخر عمرت در قلبت حمل می کنی
بهار، تابستان، پاییز، زمستان، بهار / کیم کی دوک
و اما غزلی از من همراه با اصلاحات:
اندوهِ پشت پنجره، گلدانِ در گلو... حتا اتاق با نی و سنتور گریه کرد
مردی که ابر بود ـ پریشان و نا به جا ـ ، آن شب به چار گوشه ی ماهور گریه کرد
در گیرو دار کشف دموکراسی و حجاب، بابابزرگ عاشق خاتون شهر شد
دور از دولول سر پر داروغه ی دروغ، در کوچه باغ های نشابور گریه کرد
کم کم به گریه فارغ ازین ماجرا نشد، کنج اتاق با دف و نی هم صدا نشد
در روشنای میکده ـ بی ترس محتسب ـ مشروب خورد و حبه ی انگور گریه کرد
کم کم شراب نیز از این قصّه پا کشید، کارش به «شیره خانه ی آمیرزا» کشید
این داغ را که با منقل در میان گذاشت، تریاک سوخت تا ته و وافور گریه کرد
از پیرمردها که بپرسی هنوز هم، او را به دل سپردگی اش یاد می کنند
او را که بی قرار سواری به شکل مرگ، یک عمر پشت پنجره کافور گریه کرد
***
حالا زمان گذشته و من بیست ساله ام... در ابتدای راهم و ابری مچاله ام
بابابزرگ ! یک نفر از خاندان تو، امروز با ترانه ی منصور
گریه
کرد.. 1
1. منصور تهرانی ترانه ای داشت و هنوز هم دارد نوستالوژیک: یار دبستانی من...
علیرضا بدیع
و در ادامه مصاحبه ای از من با ایسنا: راه شعر امروز از عرفان جدا شده است...
از فرودگاه که برمی گردیم با خودم این بیت فاضل رو زمزمه می کنم:
به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم
مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر...
حسین صفا و سمانه نائینی سکوت کردن. نکنه خودشون رو مقصر می دونن؟ شاید پیش خودشون می گن اگه نمی رفتیم فرحزاد این طوری نمی شد. شب مهمون حسین می شم و میریم دنبال استاد بهمنی. با سمانه و استاد می ریم خونه حسین و شبی زیبا رقم می خوره. خوش حالم که از پرواز جا موندم...
فرداش می ریم کرج... با بزرگ ترین شاعر نسلم دیدار دارم. به سختی راهو پیدا می کنیم.. اون ور میدون یه شیر که کیفش رو یه وری انداخته روو شونه ش واسه ما دست تکون می ده... سوارش می کنیم و یه راست ما رو می بره به خونه ش.
وارد که می شیم ابتدا به ساکن مجسمه های سنگی ریزه میزه و نقاشی های در و دیوار نظرم رو جلب می کنه. یاد اتاق قدیمی خودم میفتم...
ازم که می خواد شعر بخونم هراس دارم... حسین می خونه... نوبت من که می شه دست و پام می لرزه. چشمام رو می بندم و با صدایی لرزون دو تا غزل می خونم. نکته هایی رو گوشزد می کنه که ده ساله احدی از این جماعت پر مدعا حتا به تاریخونه ی ذهنش هم نرسیده...اصلا ده ساله که صدام هرگز وقت خوندن نلرزیده...
اون شب کلی اتفاقای فرخنده افتاد. کلی نگاهش کردم. زیر چشمی مدام می پاییدمش... بی قرار بود و این درست به خاطر دل گنده ش بود... این آدم از مایاکوفسکی کم نداره... می تونه لورکای ما باشه... لابد یه عده حسود که این متن رو بخونن باز نیشاشون رو تیز می کنن. من اما نه مثل اونا حسودم و نه فکر می کنم مایاکوفسکی و لورکا انتهای مرز ادبیات جوان اون ور مرزن.
ازش 5 دونه از کتاب تازه منتظر شده ش رو می گیرم به همراه 3 تا از سی دی جدیدش رو. قبلا سی دی تهرانش رو بارها و بارها شنیده بودم... توو جاده... توو کلاته... توو ترافیک.. توو تهران..
دستش رو فشار می دم و از هم خداحافظی می کنیم.
***
از اتاقم میرم بیرون... مادرم صدای تلویزیون رو تا آخر زیاد می کنه که به من بفهمونه داره برنامه ی مشاعره پخش می شه... البته که ترجیح می دم برگردم به اتاقم و ادامه ی سی دی تازه منتشر شده ی شیر شعر جوانو گوش کنم. صداش رو زیاد می کنم و روی جلد سی دی رو با دقت می خونم:
عمو نوروز
شعر و صدای محمدرضا حاج رستم بگلو
....
کتابش رو هم دیروز با خودم بردم کوه. واسه دوستام هم چند تا از غزلاشو خوندم. کتاب دستم رو یکی شون گرفت... یکی شون هم صبح اومد در خونه دو تا ازم گرفت. این دوستام شاعر نیستن. اما لابد شعر رو می شناسند دیگه... اسم کتابش اینه: دختری با کلکسیون کبریت هایش...
بهتون پیشنهاد می کنم به هر نحوی شده یه سر برین وبلاگش و ازش سی دی و کتابش رو بخواین. اگه کرج و تهرونین که کارتون ساده ست. منتها اگه مث من شهروستونی هستین براتون پست می شه لابد...
دارم از مجموعه غزل جدید محمدرضا حاج رستم بگلو براتون می گم. این مجموعه بی شک یکی از بهترین مجموعه های شعر امروزه. تاثیر غزل ها زمانی بیشتر حس می شه که با صدای خود شاعر شنیده شه. پس پیشنهادم اینه که سفارش سی دی تهران و عمو نوروز رو هم بدین.
برای محمدرضای بزرگ آرزوی شایسته ترین ها رو دارم.
بعدالتحریر:
این مطلب را دقیقه ای پیش به روز کردم که دوستی تماس گرفت. 3 جلد باقیمانده از کتاب دختری با کلکسیون کبریت هایش را می خواست به همراه یک سی دی...
...
دوستم پیش پای شما رفت...من مانده ام و یک جلد از دختری با کلکسیون کبریت هایش که در نخستین برگ آن این چنین نوشته شده است: برای علیرضا بدیع عزیز و همیشه خندان...
و اما در پایان:
*قابل توجه علاقه مندان آثار محمدرضا رستم بگلو*
آلبوم های (طهران) و (عمو نوروز)را میتوانید ازین نشانی ها خریداری فرمایید:
تهران/خ.ویلا/خ.شاداب(انتهای ورشو)بعداز هتل قدس کافه ژاندارک
تهران/چارراه کالج/خ.حافظ/نرسیده به حوزه هنری
کافه تلخ
تهران/ونک/خ.آفتاب/ساختمان آفتاب کافه کویر
تهران/میدان.ولیعصر/نرسیده به زرتشت/.کوچه ی روشن/
کافه کوچ
کرج:
میدان آزادگان/پایین تر از مسجد برج یادمان کافه کرج
جهانشهر/بلوار مولانا/.بعداز فروشگاه رفاه کافه بارُن
میدان آزادگان/. پایین تر از برج یادمان/. خانه کتاب
اصفهان
آدرس : اصفهان . پل آذر . ابتدای خیابان توحید . مجتمع فرهنگی استاد فرشچیان . کتابسرای فرشچیان . تلفن : 2684409 0311
این هم غزلی از من در سایت ادب فارسی مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری

نظرات () لینک مطلب