سلام بر شما.

 به دلیل درخواست دوستانم در اینستاگرام لینک مصاحبه ام را در برنامه موسیقایی تازه به تازه با مرتضی پاشایی برای تان می گذارم:

قسمت اول:

https://soundcloud.com/user476050758/taze-be-taze-no-be-no-part1

قسمت دوم:

https://soundcloud.com/user476050758/taze-be-taze-no-be-no-part2


نویسنده : علیرضا بدیع + تو ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٤/٥/٥
تگ های این مطلب:مرتضی پاشایی ¡تگ های این مطلب:مصاحبه مرتضی پاشایی ¡تگ های این مطلب:رادیو جوان


رنگ دنیا را گرفتم، از خودم شرمنده ام

شیشه ی عطرم ولی از بوی بد آکندم ام

 

کم نخواهد کرد اشکم چیزی از بار گناه

من که خود آگاهم از سنگینی پرونده ام

 

دشمنی حاجت روا شد، ای بخشکد اشک من

دوستی رنجیده شد، ای وا بماند خنده ام

 

بازگشتم تا ببندی بال هایم را به شوق

بارالها! باز کن در را به رویم.. بنده ام!

شب نوزدهم ماه رمضان

تیر ماه 94


نویسنده : علیرضا بدیع + تو ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٤/٤/٢٥



 


نویسنده : علیرضا بدیع + تو ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٤/۱/۱٠



 

 

به گزارش خبرگزاری رسا به نقل از جشنواره بین المللی شعر فجر، اسامی نامزدهای بخش شعر در نهمین دوره جشنواره بین المللی شعر فجر به شرح زیر است:

 

«آوازهای فرشته بی بال»، سروده محمدشمس لنگرودی از انتشارات نگاه؛ «باغ در حصار مصائب»، سروده علیرضا رجبعلی زاده کاشانی از انتشارات شهرستان ادب؛ «تیترهای درشت سیاهترند»، مجموعه شعر علیرضا عباسی از انتشارات مروارید؛ «روی جاده ابریشم شعر»، سروده محمد قهرمان از انتشارات جمهوری؛ «شجره نامه یک جن» سروده علیرضا بدیع از انتشارات فصل پنجم؛ «ضد» و سروده فاضل نظری از انتشارات سوره مهر.

 

داوران بخش شعر در نهمین جشنواره بین المللی شعر فجر را دکتر محمدرضا روزبه، دکتر محمدرضا تقی دخت و مصطفی محدثی خراسانی تشکیل میدهند.

 

دکتر محمدرضا روزبه، استاد دانشگاه، منتقد ادبی، و شاعر است که یکی از سه عضو هیئت داوران بخش شعر این دوره از جشنواره شعر فجر است. از وی کتاب ها و مقالات ادبی بسیاری در حوزه نقد و پژوهش های ادبی در مطبوعات منتشر شده است. «ادبیات معاصر ایران»، «شرح، تحلیل و تفسیر شعر نو فارسی»، «زیست در من جمعی» بخشی از آثار پژوهشی او و «حرفهایی برای نگفتن» مجموعه ای از سروده های این استاد ادبیات است.

 

دکتر محمدرضا تقی دخت که داور دیگر بخش شعر در جشنواره شعر فجر است، از جمله پژوهشگران و منتقدان ادبی است که در حوزه شعر دینی فعالیت های بسیار، اعم از پژوهش و تحقیق کرده است. وی خود از جمله شاعران و سخن پردازان توانا است و دستی بر آتش قصیده دارد. مصطفی محدثی خراسانی نیز داور دیگر بخش شعر در نهمین دوره جشنواره شعر فجر است. محدثی خراسانی گرچه در نقد ادبی هم فعال بوده، اما اصالتا یک شاعر است و البته در کارنامه فعالیت های ادبی او، تجربه کار مطبوعاتی هم به چشم می خورد. او سردبیری مجله شعر را نیز به عهده دارد. «سلوک باران»، «شوق کعبه» و «بودن در نبودن» بخشی از کتاب های شعر این شاعر خراسانی است.

 

برگزیدگان نهایی بخش های مختلف رقابتی در جشنواره بین المللی شعر فجر در مراسم اختتامیه این دوره از جشنواره، روز شانزدهم اسفندماه در تالار وحدت مشخص خواهند شد.


نویسنده : علیرضا بدیع + تو ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/۱٢/۱٢


 

طبیبی بر میدانگاه ولایتی داد سخن می داد که برای جلوگیری از فساد دندان چنین کنید و چنان کنید و اگر نه دندان تان باید از ریشه تخلیه شود. ابلهی که از کشیدن دندان خاطره هولناکی داشت ایستاد به ناسزا و سنگ پرانی!

 

از آن جایی که طی این سال ها جای خیلی از مهره ها درین مملکت عوض شده است طبیعی ست که همه کس به خود اجازه ی شاعری بدهد ولی اگر کسی قصد نقادی داشته باشد، همه ی آن کسانی که در توهمات شان خود را شاعر پنداشته اند، کاخ پوشالی شان را در معرض ریزش ببینند و در نتیجه قد علم کنند که: شما حق انتقاد ندارید! و یا: چه کسی گفته است شما منتقدید؟ و تو با خود می گویی که ای دریغا! همان کسی که به شما گفته شاعرید لابد به ما هم پروانه ی نقد خواهد داد دیگر!

این را هم عرض کنم که مقصود بنده از نوشتن این مطالب صرفا آگاهی بخشی به مخاطب عام و نشتر زدن بر زخمی ست به امید مداوا. در واقع به خاطر علاقه ام به ادبیات و دلبستگی ام به دوستان شاعر که می توانند وقت شان را صرف نوشتن شعر خوب کنند این مطالب را می نویسم. و الا می توانم سکوت کنم و زیرزیرکانه شعرم را بنویسم و خوشحال باشم که دیگران دارند به بیراهه می روند. نوشتن این مطالب هم ابدا به این معنا نیست که شعر بنده قابل نقد نیست. اتفاقا بنده این مطلب را می نویسم تا باب نقد بر روی شعر بنده نیز گشوده شود و بتوانم از مزایای آن بهره مند شوم. من در این مطلب در جایگاه منتقد هستم و نه شاعر! پس ممکن است آن چه را که درین مقال می نویسم در شعر خودم بدان مقید نبوده باشم. در واقع یک منتقد قرار نیست خودش شاعر موفقی باشد. همان طور که یک داور فوتبال قرار نیست خودش آقای گل بوده باشد.

بیت: من و معشوق شهد حسن یوسف بر زبان داریم

مداوا گشته هرکس خورده در این عهد نیش از ما

در همین ابتدا این را داشته باشیم که: هنر مساله ای ست ذوقی و هر کس می تواند به فراخور پسند و بینش و آگاهی اش از هر هنر و یا شبه هنری متلذذ شود. نقد نیز به عنوان ابزاری برای متمایز کردن درست از نادرست به همان میزان می تواند ذوقی باشد. به طور مثال علامه شفیعی کدکنی به دلیل برداشت های ذوقی با شعر سبک هندی و در ادامه با شعر سهراب سپهری ارتباط برقرار نمی کند و این ابدا به این معنا نیست که آن ها شعر نیستند. بلکه شفیعی کدکنی به عنوان منتقد طراز اول، دست ما را می گیرد و با خود به آزمایشگاه شعر سهراب می برد و نشان می دهد که: این شعر که شما را مرعوب کرده است با این فرمول به دست می آید و کار چندان پیچیده ای هم نیست! و تو تازه دوزاری ات جا می خورد که ای داد بیداد! که این طور! و از آن پس است که با نگاه دیگری می روی سراغ هشت کتاب و الخ...

با تمام این تفاسیر، در نقد و اصول زیبایی شناسانه نیز هستند نکاتی که از جنس ذوق نیستند بلکه کاملا علمی اند و منطقی. مثل: عروض و قافیه، املا و نگارش کلمات، دستور و قواعد صرف و نحوی و... به بیان دیگر حساب این موارد حساب دو دو تا چهارتاست. کسی نمی تواند ملاحظه را ملاحضه بنویسد و برای شانه تهی کردن از بار نقد بگوید: پسند من چنین است. استثناهایی نیز در این موارد هست. مثلا کسی متفاوت را برای برجسته کردن معنایش به شکل مطفاوت بنویسد که قابل توجیه است. این نکته را هم داشته باشید تا بعد به اش رجوع کنیم.

حدود یه دهه از همه گیر شدن جریانی به نام ساده نویسی در شعر سپید می گذرد. در این سال ها عبارت ساده نویسی همواره پتکی بوده است به دست منتقدین شعر سپید برای برکوفتن جناح مقابل. غافل ازین که ساده نویسی به خودی خود نمی تواند مذموم باشد. آن چه که ناپسند است ساده انگاری و ابله پنداری مخاطب است. دو سه سالی نیز هست که به مدد فیس بوک شاهد مطرح شدن برخی نام های سطح پایین به نام شاعر هستیم. همین جا تکلیف را برای خواننده ی عام مشخص کنم که مقصودم از سطح پایین چیست: از نظر من هر شاعری که در اثرش ابتدایی ترین مبانی ادبیت مثل املا و نکات دستوری و نگارشی را رعایت نکند سطح پایین است. مثلا شاعری که مرهم را مرحم می نویسد سطح پایین است. و یا از همین منظر شاعری که هنوز این قدر اشراف ندارد که بداند "براشان" به جای "برای شان" کلمه ای ست من در آوردی و از دهه ی هشتاد توسط عده ای شاعر سطح پایین تر دهان به دهان به این ها رسیده سطح پایین است. در ضمن حساب "برای شان" جداست از کلماتی مثل "چشم های شان" که می توانند با حذف "ی" تبدیل به " چشم هاشان" شوند. پر واضح است که "ی" در کلمه ی "برای" جزو اصلی کلمه ست و غیر قابل حذف.

من این مطلب را با یک نگاه کلی به شعر امروز نوشته ام و در آن نوک خامه را به سمت هیچ فرد خاصی نگرفته ام. بلکه آن را واکاوی اجمالی جریان های نادرست شعر امروز می دانم. هیچ غرضی در کار نیست و معتقدم ضمن رعایت دوستی ها و عدم عدول از محدوده ی ادب باید دست به نقد همدیگر بزنیم اگر به فکر ارتقای همدیگریم.

از آن جا که یک سیب زرد می تواند سبدی را ضایع کند، غزل نیز به دلیل مجاورت با سپیدهای زرد از آفت ساده انگاری در امان نمانده و مدتی ست شاهد مبتذل شدن ذهن و زبان و تصویر در اثر برخی شاعرانی هستیم که می شد پیش ازین امید داشت به پیشرفت شان. استفاده از دم دستی ترین تصاویر و کاربرد نازل ترین لحن و زبان و بهره مندی از مبتذل ترین ایماژها همه و همه نشانه های این نوع شعرند. دلایل آن ها مشخص اند: در گذشته آبشخورهای فکری شاعران گلستان و خاقانی و بیهقی و فیه ما فیه و شاهنامه بوده است. آبشخور شاعران این نسل اما این ها نیست. آبشخور فکری او شعر شاعران همین نسل است به علاوه ی متن ها و خبرها و استاتوس هایی که بر روی هوم پیج فیس بوکش منعکس می شود. در واقع درین چرخه، این دسته از شاعران مدام از فیس بوک خوراک برمیگیرند و فضولات ذهنی شان را جا به جا در همان صفحات منعکس می کنند. این فضولات خوراک شاعری دیگر از سلک خودشان می شود و این چرخه ی کثیف مدام ادامه می یابد تا به جایی که رد پای گذراترین اتفاق ها، چیپ ترین استاتوس ها و خلاصه حاجی ارزونی ترین ها را در این به اصطلاح شعرها می بینی.

به باور من این ابتذال نیز نتیجه ی تفریط شعر دهه ی هفتاد است که بحثی ست دراز دامن و مجالی فراخ می طلبد.

از دیگر مشخصه های شعر زرد عدم ارتباط منطقی بین مصراع ها و جملات است. عدم انسجام، از این آثار، پارچه ای مندرس ساخته که اگر یک نخش را فراچنگ آوری تمامش از هم شکافته خواهد شد. فرم درین آثار هیچ جایگاهی ندارد. یعنی برای شاعرش تفاوتی نمی کند که این مضمون و درون مایه در چند بیت و با چه طرحی بیان شود. او فقط به فکر این است که شعرش از 5 بیت بیشتر شود تا بتواند دو صفحه از کتابی را که قرار است منتشر کند بدان اختصاص دهد و بتواند نامش را غزل بگذارد! فرم شعر است که به شاعر دستور می دهد هر محتوا با کدام موسیقی موانست دارد. این شعرهای بی مایه اما اکثرا در یک وزن نوشته می شوند. سوال من این است که آیا شما به تلفیق فرم و محتوا اعتقاد دارید؟؟ آیا می دانید هر وزن مناسب یک محتواست؟ آیا می دانید برخی مضامین را باید در یک بیت موجز کرد؟ آیا می دانید برخی شعرها هستند که باید به حکم فرم، اطناب داشته باشند؟! اگر مثلا وزن "فاعلاتن مفاعلن فعلن" را از شما بگیرند می توانید یک شعر از خودتان تراوش دهید؟

از دیگر مشخصه های این شبه اشعار، قطع ارتباط آن ها با دنیای کلاسیک است. هیچ کلمه ای در آن عقبه ندارد. کلمات به تمامی بی هویت اند. کلمه در شعر ایشان مثل ترمه نیست که حاصل رنج نسل ها باشد. مثل وی چت و دیگر اپلیکیشن های تلفن های هوشمند است که در وهله ی اول جذاب است اما یکی دو سالی بیشتر دوام نمی آورد  و با شیوع اپلیکیشنی خوشگل تر، به دست فراموشی سپرده می شوند. طبیعی ست شاعری که مطالعه و پژوهش نداشته باشد نمی تواند کلامش را به درخت شکوهمند شعر کلاسیک پیوند بزند.

و اما آن چه که بیش از همه در شعر اینان آزاردهنده است این است که شعر در قالب کلاسیک مثل غزل و چهارپاره و مثنوی می نویسند اما هیچ آرایه ای در آن به چشم نمی خورد! هیچ صنعت لفظی و معنوی در آن وجود ندارد. تنها هنر اینان استفاده از تشبیه است! آن ها تشبیه های نازل و دم دستی که توی سر هر دانش آموز علوم انسانی بزنی چند تا بکرترش را نثارت می کند. از علم بیان، تنها تشبیه را می شناسند و مجازه و کنایه و استعاره و ایماژ در شعر اینان وجود خارجی ندارد. از صنایع معنوی بدیع نه مراعات النظیر را می یابی، نه ارسال المثل را. تضاد و طباق و موازنه و ترصیع و دیگر آرایه های دوست داشتنی را هم که نگو و نپرس. از صنایع لفظی بدیع نه جناس به چشم می خورد و نه واج آرایی به گوش می آید! خوب عزیز من! مگر ممکن است تو داعیه ی سرایش شعر کلاسیک داشته باشی ولی از انواع و اقسام تکنیک ها و صنایع و آرایه ها تهی باشی؟؟!

 

دیگر مشخصه ی این آثار کم مایه، فقر موسیقایی آن هاست. از خواندن و دکلمه ی این دست آثار هیچ لذت موسیقایی به شما دست نخواهد داد. چرا که شاعر کلمه را به درستی درک نکرده است و پی به جادوی کلمات نبرده است. شاعر بی تجربه است و نمی داند کدام کلمه کجا بنشیند ماه مجلس می شود! اینان نمی دانند که هر کلمه رنگ و بو و حرارتی دارد و موجودی ست کاملا زنده. نفس می کشد و در هر موقعیت از خود رنگی ساطع می کند. ممکن است دو کلمه در مجاورت هم خوش بنشینند ولی اگر آن ها را در متنی دیگر کنار هم قرار دهیم، دچار افسردگی شوند. این عبارات را شاید فقط همان خواصی درک کنند که دستی هم بر آتش سرایش دارند.

این دست آثار به شدت فانتزی و سانتی مانتال هستند. شعر عروسکی نام مناسبی ست برای شان. فانتزی اند و زود از کار می افتند. نمی توان به آن ها دست زد. نمی توان با آن ها زندگی کرد. فقط باید از پشت شیشه یک بار تماشا شوند و خلاص!

از دیگر عوامل این ابتذال که نام آن را ازین پس شعر زرد می گذاریم، دل نهادن به پسند مخاطبان گذرای دنیای مجاز است. در واقع اینان حکم شهرنو نشینانی را دارند که در میدانگاهی به طمع پول و توجه اطوار می ریزند و کمر می چرخانند. هرکس هم که بیشتر به شان توجه کند، قر و غمزه شان بیشتر خواهد شد. شهر نو ادبیات نام مناسبی ست برای این بازار مکاره که مخاطب و مولف هر دو به فرو رفتن یکدیگر درین منجلاب یاری می رسانند. مولف بر اساس لایک های مخاطب شعر نازل ارائه می دهد. مخاطب هم که دل و دماغ مطالعه ی آثار فاخری مثل منزوی و اخوان را ندارد به خواندن همین نوشته ها وقت می گذراند. درست مثل راسته ی بازار کویتی ها. این مشتری پول کم آورده است و باید به خرید جنس دست دوم یا بنجل رضایت بدهد، این فروشنده هم چون طی این سال ها مشتریش را شناخته، مدام در حال تولید انبوه جنس نازل با دوخت و پارچه ی نخ نماست. پر واضح است که این لباس برازنده ی قامت کسی که مارک پوش است نیست! در مثال مناقشه نیست. باز این مثال ها طعنه دست زردطلبان ندهد که آی چرا شعر را با لباس یکی دانستی!

پس آن چه که تا بدین جای کار در باب این شعرهای زرد نوشتیم این است که این دست آثار باید به چه  لوازمی مجهز باشند اما نیستند! در واقع عمده شهرت این ها به دلیل عاری بودن شان از همین مسایل زیربنایی و زیبایی شناسانه ست که باب دندان مخاطبان فست فودی امروز است.

بیت:  خیانت داستان عشق ما را بر زبان انداخت

و الا بوده اند عاشق تر از ما نیز پیش از ما

به باور من راهکار اصلی برای برون رفت ازین وضعیت اسفبار بی توجهی عامه ی مخاطبان و مخاطبان عام به آثاری ست که دارای ویژگی های شعر زردند. حیات این شعرواره ها با هورا کشیدن مخاطب است. همین که چند روزی به آن بی توجهی بشود دراز می کشد و می میرد. این شعرواره ها به مدد فیس بوک و ایستاگرام و هورا کشیدن مخاطب جان گرفته اند و حالا با هورا نکشیدن مخاطب خرقه تهی خواهند کرد. شما چند روز برای آن هورا نکشید خواهید دید که به دست و پای تان می افتند. مطالعه شان را بیشتر می کنند و سعی در جهت ارتقای آثارشان خواهند کرد. و الا تا مادامی که برای این متون عجیب الخلقه کف بزنید، به ریش تان خواهد خندید. نمونه ی بارز آن جریان انحرافی شعر طی 5 سال گذشته است. حدود یک سال است که دیگر خبری ازین شعرهای پوشالی نیست. چرا که متولیان آن یک سال است در فیس بوک فعالیت ندارند و جنجالی درست نکرده اند. مقایسه شود با شعر ناب و فاخر از جنس غزل های حسین منزوی که خودش در بین ما نیست اما روز به روز نزد مخاطب خاص و عام بزرگ تر جلوه می کند. راهکار دیگری که از جانب مخاطبان خاص و شاعران و منتقدان باید در دستور کار قرار گیرد، نوشتن نقدهای اصولی و گوشزد کردن نکات نقص و انحطاط این متون کم مایه است. بحث خاص و عام شد؛ این را هم عرض کنم که برای این که بتوان بر وزانت یک اثر هنری صحه گذاشت مهر تایید هر دو گروه خاص و عام واجب است. این که تنها مخاطبان عام به تشویق این متون کم مایه می پردازند نشان از ویرانی پای بست دارد. یک اثر مقبول را خواص تایید می کنند و عوام نیز می پسندند. ممکن است کسی بپرسد خواص که اند و چه معیاری برای شناسایی ایشان هست؟ عارضم که خواص کسانی اند که وقتی در محضرشان می نشینی چهارتا حرف حسابی از دهان شان می شنوی و هر جمله شان آموزنده است. رمان خوانده اند. می توانند متون کلاسیک را بدون وقفه برایت بخوانند و به تفسیر شعر بیدل بنشینند. تحصیل کرده اند. مقاله نوشته اند. و این که تعدادشان نیز در این برهه ی ناخوشایند محدود و معدود است. چنان چه خود را صاحب نظر می پندارید در خلوت، به تصادف، تاریخ بیهقی را بگشایید و بخوانید. چنان چه لکنت نگرفتید و به شرح ماوقع پرداختید می توانید خود را ادبیات شناس بدانید. یک قصیده ی انوری را بگشایید و بلند دکلمه کنید. چنان چه مطالعه ی آن، برای شما سهل بود آن وقت می توانید خود را ادبیات دان معرفی کنید. در غیر این صورت شما مخاطب خاص محسوب نمی شوید. با این حساب خواهش من به عنوان یک درس خوانده ی ادبیات پارسی این است که اجازه بدهید در گذرگاه های حساس خواص راه بلدتان باشند. همان طور که برای مداوا خودمان صلاحیت نسخه پیچی نداریم و اگر با هر عطسه، استامینوفن تجویز کنیم ممکن است بعدها عوارضی متوجه ما شود.

بیت: زلیخا هرچه باشد در طریق عشق ورزیدن

دریده چند تا پیراهن معصوم بیش از ما

 

این مطلب فعلا در همین جا بسنده است. به زودی به مطلبی دیگر که در بردارنده ی شاهد مثال از آثار نازل و آثار موفق این سال هاست باز میگردم.

 

علیرضا بدیع

بهمن 93 


نویسنده : علیرضا بدیع + تو ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/۱۱/۱٢


مشاهده یادداشت خصوصی


نویسنده : علیرضا بدیع + تو ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/۱۱/۱٠



 

این هم چالش تک نفره ی من، من باب طبع آزمایی:

 

خون ریخته هرچند که دائم دنیا

هرچند که خو کرده دل من به جفا

دائم دل من نمی شود از تو جدا

دنیا به جفا از تو جدا کرده مرا

(علیرضا بدیع)

 

پ.ن: اعنات یکی از صنایع و آرایه های ادبی محسوب می شود و ارزشی جز زیبایی بخشی به اثر ندارد.

به این شکل شعر مربع متقارن می گویند. یعنی این که آن را به صورت عمودی و از بالا به پایین هم می توان خواند!


نویسنده : علیرضا بدیع + تو ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱



 

 

کم حوصله ام

مثل گلی اول پاییز

قصری که مقارن شده با حمله ی چنگیز

 

بر شاخه ی تنهایی من،

 چند پرنده

دلگرم به ذکر غزلی رشک برانگیز

 

من شاید دیواره ی یک غار قدیمی

آزرده ام از آدم ها

مثل تو، من نیز...

 

از لای لبم، سر زده یک شاخه ی گیلاس

از لاله ی گوشت غزلی تازه بیاویز!

 

علیرضا بدیع / غزل _ سپید 1

25/8/93


نویسنده : علیرضا بدیع + تو ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/۸/۳٠



 


نویسنده : علیرضا بدیع + تو ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۳/٥/٢٦



 

 


سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی
دل بریدن هات حکمت داشت: دلبر داشتی

از دل من تا لب تو راه چندانی نبود
من که شعر تازه می گفتم، تو از بر داشتی

قلب من چون سکه های از رواج افتاده بود
آنچه در پیراهن من بود، باور داشتی

شر عشقت را من از شور پدر پرورده ام
قصد خون خلق را از شیر مادر داشتی

دشتی از آهو درین چشمت به قشلاق آمده
جنگلی از ببر در آن چشم دیگر داشتی

پشت پلکم زنده رودی از نفس افتاده بود
روی لب هایت گلاب ناب قمصر داشتی

خاطراتم را چه خواهی کرد؟ گیرم باد برد
بیت هایی را که از من کنج دفتر داشتی

ازین شعر دختری بیرون زده
که در را پشت سرش نبسته است...

 

علیرضا بدیع


نویسنده : علیرضا بدیع + تو ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/٤/٢۱