دوستان همیشه ام
عید 91 هم به پایان رسید. 27 سالگی ام را شمع آجین کردم و 27 بار در دل تنگم دمیدم. احتمالا آن شمع ها حالا در یکی از بیابان های اطراف نیشابور زیر خاکستر مدفون شده اند. برایم از این روزها بیش از 500 پیام تبریک مانده است. پوزشم را بپذیرید اگر نتوانستم پاسخ گوی دل تک تک تان باشم.
تا ساعتی دیگر عازم تهرانم. کوله بارم را دم در گذاشته ام. برمی خیزم. کوله ام را بر دوش می اندازم. دلم را در جیبم می گذارم. به تهران دود گرفته می اندیشم و آماده می شوم تا یک سال دیگر روی همین پاهایم بایستم و چشم بکشم تا کدام حادثه به بدرقه می آید.
دوستتان می پندارم.
بعدالتحریر:
برنامه ی رادیویی تازه به تازه با رویکرد ترانه و موسیقی امروز مثل سال گذشته هر پنج شنبه با اجرای جناب جعفر خسروی و بنده بی تقصیر از شبکه رادیویی جوان پخش می شود.
پنج شنبه ها ساعت 21 تا 22:30
شبکه رادیویی جوان موج FM / موج 88 مگاهرتز
در ضمن امکان دانلود برنامه ی گذشته از روی سایت ایران صدا هر هفته ممکن است. اسامی میهمانان برنامه گذشته: مهرداد نصرتی، علی اصحابی و...
24/1/91:
درود. فردا صبح زود برای اجرای آیین سالیاد عطار نیشابوری عازم ولایت خودم نیشابور هستم. صبح ساعت 8 این مراسم با گلباران مزار عطار بزرگ آغاز خواهد شد. خوب است بدانید امسال از شمس تبریز نیز برای حضور در این برنامه ها دعوت به عمل آمده است! فردا عصر نیز در مراسم شعر و موسیقی سالانه به شعرخوانی خواهم پرداخت. امید که برنامه های امسال چیزی فراتر از سال های گذشته باشد و دست اندرکاران تنها به چشم آمار و ارقام به این روز ننگرند...

تا کی ورق ورق کنم این سررسید را؟
چون کودکی رسیدن سال جدید را...
با دست زیر چانه تو را آه می کشم
چون غنچه ای که آخر اسفند عید را....
علیرضا بدیع
پیشاپیش سال نو فرخنده بادا.
همواره عشق گزیده ی 100 شعر عاشقانه معاصر از 90 شاعر به سعی علیرضا بدیع منتشر شد.
این خبر ساعتی پیش توسط نشر سپیده باوران ناشر این مجموعه اعلام شد.
شماره تلفن های ناشر برای سفارش این مجموعه:
05112222204 - 05112238613 - 05112225167
به گفته ی ناشر یکی از مکان های عرضه ی این کتاب در تهران انتشارات خانه ی شاعران واقع در پاساژ فروزنده روبروی در اصلی دانشگاه تهران خواهد بود. دوستانی که مایل به همکاری در زمینه ی پخش این مجموعه در شهرستان ها هستند لطفا اطلاع دهند. بدیهی ست این عزیزان از تخفیف ویژه برخوردار خواهند بود.
این هم خبر فوق در سایت چوک
و در ادامه:
فایل صوتی چند غزل از من با صدای فرزاد حسنی در برنامه چه فرصتی چه شبی...
یاهو
مرا آزاد کن از بند جمبل های رویارو
که خلقم تنگ شد از مکر این عفریته ی جادو
***
شبی آیینه ام تب کرد و از خود دختری زایید
به دوشش خرقه و بر سر کلاه و در کف اش جارو
به ابجد خالکوبی کرده نامم را به بازویش
دعاجادوی از ما بهتران را بسته بر گیسو
چهل شب در اتاقم ورد خواند و پیشگویی کرد
که: ما آینده ی محتوم هم هستیم.. یا من هو!
شبی در خواب دیدم صورتک از چهره اش افتاد
دو چشمش کاسه ی خون بود و ده انگشت او چاقو
همین که پا شدم، بر شانه ام یک تار مو دیدم
یقین کردم اسیرم کرده در آن برج بی بارو
اگر که شیشه ی عمرم ترک برداشت، حرفی نیست
غرورم خرد شد در دست این جادوگر بدخو
به حالم یار می گرید اگر اغیار می خندند
ندارم هیچ همراهی نه در آن سو، نه در این سو
به رویم باز کن درهای قصر قصه را راوی!
ازین پس یا من این جا نقش بازی می کنم یا او...
علیرضا بدیع. 5 مهر 90
سلام دوستان گل. این غزل را ساعتی پیش نوشته ام. بی تعارف نظر بدهید.
به گفته ی پرویز بیگی حبیب آبادی ناشر محترم فصل پنجم به زودی نسخه ی تجدید چاپ شده ی مجموعه ی چله ی تاک (چاپ چهارم) منتشر خواهد شد. شایان ذکر است که تیراژ این نسخه ی تجدید چاپ شده 3000 خواهد بود.
به گفته ی ایشان این مجموعه مورد توجه کتابخانه ملی ایران قرار گرفته است و پس از طی مراحل قرارداد میان کتابخانه ملی، ناشر و بنده (مولف) متن PDF این مجموعه به منظور در دسترس بودن برای علاقه مندان بر روی سایت کتابخانه ملی قرار خواهد گرفت.
پاییر می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند...
دلم گرفته و بخشی از این هم ناشی از فرا رسیدن پاییز است. شاید به نوعی افسردگی فصلی دچار باشم... گرچه کم کم حالم بهتر خواهد شد. منتها انقلاب فصلی پاییز و طاقت فرسا بودن دوندگی مراحل اداری فارغ التحصیلی و دل کندن از شهری که در آن رشد کرده ای و با کوچه ها و سنگ هایش خاطره داری خود مزید بر علت اند. دل کندن از شهری کوچک که در آن به دنیا آمده ای و دل بستن به شهری بزرگ که ممکن است در آن نابود شوی. شاید هم دوباره به دنیا بیایی...
من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است
این برکه ی بی حوصله اندازه ی من نیست...
راستش عرصه ی این شهر مدتی بود بر من تنگ شده بود. منی که در یک ماه 8 غزل نوشته ام طی سالی که گذشت تنها 6 غزل بر جای گذاشته ام. این برای من فاجعه ست... به تهران خواهم رفت. خانه ای در آریا شهر کرایه کرده ام. از لحاظ شغلی هم به لطف خدا به جایی دستم بند شده. حالا من می مانم و سفری بزرگ در پیش رو به همراه یک چمدان بزرگ لبریز از کتاب و کاغذ و زنبیلی کوچک سرشار از تجربه. دل کندن از کلاته شیخ ابوالحسن برایم مشکل است... رشته کوه بینالود عزیز پشتوانه ام بود... رشید حکمی و شب نشینی های مان با سه تار و غزل پیش چشمم است...
نیشابور بزرگ را به آدم های ریز و درشت اش می سپارم... بوده اند بسیاری که در این سال ها کنارم بوده اند... از تک تک شان سپاس گزارم: زنده یاد حاج سعید کاویانی، خدابخش صفادل، مرتضی آخرتی، دکتر ظهیر مظلومی نژاد، جمال الدین کاکاوند، حجت اشرف زاده، اهالی کلاته شیخ ابوالحسن، رشید حکمی و خانواده ی نازنینش... آدم های ریزش را نیز به خدا می سپارم و چشم بر زشتی ها و پلشتی هاشان فرو می بندم.
بغضم را قورت می دهم و جوراب هایم را به پا می کنم... بدرود شهر کوچولوی من!
ساعتم را نگاه کردم و بعد، چشم در چشمچار عطسه زدم
تو به رفتن بلیت میدادی من به ماندن دچار، عطسه زدم
از تنم کوپهکوپه میرفتی روی ریلی که مقصدش بودم
ناگهان از بلندگو مردیگفت: « لطفاً سوار... » عطسه زدم
شیهة آن قطار هر جایی این و آن را به خویشتن میخواند
تو به سویش قدمقدم رفتی من ولی زار زار عطسه زدم
هاپ چی! صبر کن ...
ولی رفتیـ ریل آبستن از عبوری تلخ
تکتلکـ تکتلک
ـ خداحافظ
پشت پای قطار عطسه زدم
27/3/81
و در پایان آخرین نامه از فروغ فرخزاد به برادرش فریدون را پیوست به این متن می کنم:
نمی دانی چقدر غصه دار هستم و قلبم چقدر گرفته ممکن هست تا آمدن شماها من خفه شده باشم، فایده اش چیست، فایده تمام این کارها چیست؟ تا حالا من خوشحال بودم. که اقلا تو از آنجا راضی هستی و کار میکنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده حالا تو برمیگردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته، حیف. اینجا تو باید میان کسانی زندگی کنی که تمام زندگی مرا خرد و نابود کردند. اینها هیچ هستند، هیچ هستند. آنهایی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلاتشان چاپ می کنند و بزور بخورد آن بقیه میدهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آنکه هرجا مینشینند از تو بد بگویند و هرجا می نویسند از تو بد بنویسند. من نمی دانم قدرت تحمل تو تا چه اندازه است، من میان اینها زندگی کرده ام میان اینها مرده ام تا توانسته ام خودم باشم ولی تو...
منم مثل تو عاشق گرد و خاک کوچه مان و بچه گداهای خیابان امیریه و کبوترها و سگ ها و گل های آفتابگردان هستم ولی تو برای که می خواهی اینها را تعریف کنی؟ تو از سادگیت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی میکنی واین ها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد. من به این عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب میشناسم تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی. منتظر آمدن تو و اینای عزیزم هستم. به هر جهت اولین کسی که در فامیل ما میمیرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من این را میدانم.

نظرات () لینک مطلب